شهریور ۲۵، ۱۳۸۸







تارک دنیا مورد نیاز است: ده داستان تاسف‏بار
نويسنده: میک جکسون
ترجمه‏ی: گلاره اسدی آملی
نشر چشمه
چاپ چهارم
158 صفحه
2800 تومان




«تارک دنیا مورد نیاز است»، یکی از مجموعه داستان هایی است که دوست داشتم. هر کدامش را با اینکه کوتاه بود ، در یک روز خواندم ، دلیلش هم یک چیز است ، من آدم مریضی هستم و اگر بیشتر دوست داشته باشین در مورد نوع بیماری ام بدانید، جوان های این دور و زمانه به آن می گویند: مازوخیـست. خدا نصیب گرگ بیابان نکند که خیلی بد است... خیلی..

.


نقاشی روی جلد کتاب اثری است فوق العاده. از آن شخصیت سازی های دوست داشتنی که اثر دیوید رابرزتز است.

عنوان اصلی کتاب Ten Sorry Tales هست و ده داستان کوتاه داره (از اسمش هم که پیداست)، اما مترجم اسم یکی از این ده داستان رو برای عنوان کتاب انتخاب کرده. در تقسیم‏بندی کتاب‏ها، جزء داستان‏های طنز آمیز انگلیسی طبقه‏بندی شده. از اون جایی که مفهوم طنز در فرهنگ‏های مختلف فرق می‏کنه، در این مورد خودتون قضاوت کنید. با این وجود، با اطمینان می‏شه گفت که تمام داستان‏ها از یه جور خلاقیت دوست داشتنی بهره‏مند هستند.

نویسنده کتاب، یعنی میک جکسون یک نویسنده نه چندان معروف انگلیسی است.
میک جکسون در سال 1960 در انگلستان متولد شد. او که از سال 1995 به صورت تمام‏وقت به کار نویسندگی مشغول است، بیشتر با رمان مرد زیرزمینی (1997) شناخته شده. مرد زیرزمینی در همان سال نامزد دو جایزه ادبی بوکر و ویت برد شد.از این نویسنده به جز مرد زیرزمینی و مجموعه داستان حاضر، رمان دیگری به نام پنج پسربچه نیز منتشر شده است.


عناوین داستان‏های این کتاب به شرح زیر می‏باشد:
1.خواهران پی‏یرس
2.پسری که خواب رفت
3.قایقی در سرداب
4.جراح پروانه‏ها
5.تارک دنیا مورد نیاز است
6.ربودن موجودات فضایی
7.دختری که استخوان جمع می‏کرد
8.بی هیچ ردپایی
9.گذر از رودخانه
10.دزد دکمه



داستان قایقی در سراب واقعا عجیب و غریب بود. دقیقا همان تاسف و همان غمی را که مد نظر است می توان در آن پیدا کرد.
باقی داستان ها هم در نوبه خودش واقعا زیبا و خواندنی هستند.
خلاصه که کتاب خوبی است. توصیه می شود بخوانیدش ، البته اگر به قول دوست عزیز و نازنین ام که به دیگران توصیه می کرد زیاد به حرفهای من اعتماد نکنند که موجب گمراهی است و اینها. متاسفانه من یک بیماری دیگری هم دارم به نام «دچار شدن به ورطه سکولاریسم دینی و عقلانیت مدرن». خودم هنوز نفهمیدم چیست. باشد تا چراغی بیاید و ما روشن سازد که سخت در تکاپوی درمان اش هستم.


........................................




پ.ن: اول از همه باید از دوست عزیز و بزرگوارم ایثار قنواتی تشکر کنم که این کتاب رو به من هدیه داد


پ.ن: دوم اینکه باقی آثار میک جکسون رو اینجا می تونین ببینین

پ.ن سوم: روزی می رسد که دنیا خنده دار می شود. بازی می شود. همان روزی که آدم های جدی باید بمیرند از عمر تلف کرده شان...

شهریور ۲۲، ۱۳۸۸

اما اموات و احیاء را کاری با هم نیست



به دیواری فولادی می ماند که سوراخ هایش بیشتر از بنایش باشد .پنجره های مشبک و تو در تویی که نور دزدکی از جای جایش عیان است.
می توانی لمس کنی نگاههای امیدوارانه اش را و درمقابل یاسی که بر چهره های در هم این سوی دیوار ماسیده است.
ساکنان این سوی دیوار با حیات بیگانه اند . در فکر« خورد و پوش و لذت آغوشی» هستند که سالیان سال آنها را کشیده است و در نهایت آنها را پشت این دیوار رها کرده است. آن سوی دیوار اما حکایی غریب تر دارد. آنها با مجاز بیگانه اند و حقیقت را به سان گندم زار های زردی که با نسیم دست به سوی تو تکان می دهند آغشته اند. رویشان نیک است و طلایی، اگر توان دیدن داشته باشی که چشم حقیقت بین را هر کس نیست. چرا که غرق شده تنها یک چیز می خواهد هوای وصل، هوای حی...
غرق شده عاشق هوای اوست. غرق شده همان زنده ای است که روزی به خیال خام زنده دل بودن بال می زد و کنون پر می دواند که گویی خدایگان آسمان و زمین است و هیچ کس جز او نیست، همان پلنگی که رو به ماه در بلندای هستی می ایستد تا چنگ بزند در ماه تمام. روزگاری خود را قله می دانست و حال خود را در تسلسلی عبث می پندارد که رهایی از آن خون می خواهد و جان می خواهد و دل شیر.که توبه می خواهد از همه فریب و سادگی و خاری.
قدما گفته اند که سرخپوست خوب سرخپوست مرده است و قدیم ها گفته بودم که دل خوب دل مرده است. یادت می آید که دوری از هوای غیر چه بلایی سر آدمی هوار می سازد. غیر ،رنگ و بالی مکار دارد ، رنگ و لعابی جاودانه دارد و دستانی ستبر که رهایی از آن کار کوچکان نیست. تنها راه رهایی از غیر، ریختن تعلقات است و سبک کرده جان و دوری از وابستگی ...
حال که معشوق ما را هفت در است و هر درش هفت هجره دارد و هر هجره هفت ارسی و هر ارسی هفت پیکر گاه و هر پیکرگاه... خاموش باید بود تا توانست از این های و هوی و هزار تو گذر کرد و در نهایت «بی چیز»دید خود را.
که این «بی چیزی» کمال دارایی است.
از دیواری حرف می زدیم که هر دو سویش زنده بودند ، اما از این «زنده» تا آن «حی» سال ها فاصله بوده و هست. آنها که آن سوی دیوار بودند جانشان را از دست اویی گرفته بودند که بی شک مرگ نداشت. «بل احیا» بودند و «عند ربهم یرزقون ».
و این سو آن کسان که تا دیروز زنده بودند و در حال زندگی، غرق در نان و آب و آزادی و در جستجوی ده کوره هایی آباد تر از خطی به خطی و از خالی به خالی می گشتند و در مواجهه با این روزگار عسس به سان آن مثل معروف گشته بودند که رو بروی تخته سنگی بزرگ در پی کشفی بزرگ تر بودند: بر تخته سنگ نگاشته شده بود: «کسی راز مرا داند، که از این سو به آن سویم بگرداند» و اینان با مشقتی عظیم و رویی خون آلود و سیاه تخته سنگ بزرگ را از این سو به آن سو می گرداندند و آن سوی سنگ راز آنان را نوشته بود و راز آنان این بود: «کسی راز مرا داند، که از این سو به آن سویم بگرداند» و همین گونه خط سیر زندگی شان رفتن و هرگز نرسیدن بود.
.

حرجی نیست که کورد بوده اند و ملالی نیست که صاحب کوی قرب ، دلی دارد وسیع و کرامتی دارد غنی.
بی نیاز مطلقی است که تنها کرم می داند و رحمت و به قول آن بزرگ که مرد راه بود و کسی بود که نفس ها کشته بود تا به کوی قرب رسد،«اجود الاجودین»است و «اکرم الاکرمین» و خود اوست که صدایشان کرده است و این اوست که جواب شان را می دهد و این خود اوست که «ناز می خرد» از میهمانانی که آمده اند تا «احیا» بگیرند... تا «بمیرند». آنها خواهان «موت اند». آنها دیگر «یخرجونهم من الظلمات» هستند و دیگر «اصحاب النار فیها خالدون» نخواهند بود.
با پای خودشان انتخاب کرده اند و آمده اند اما اختیارشان در طول دعوت همانی بوده که قرار است زندگان مجازی را با مرگ حقیقی شست و شو دهد و آنگاه زندگی جاودانه ای برایشان بخشد.
دیوار ها بسیارند، و عبور از آنها نه دشوار و نه سهل. مرد می خواهد عبور و کوه می خواهد ماندن بر سر عهد که یارای آن را هر کس نه سزاست. زیستن در خلاء و« بی خبری» درد ناک است و مرگ از «کوری» دردناک تر. چگونه می شود که قرار دل ات جای دیگری باشد و هوای سرت فکر سودای دیگری.
دوست من بدان
تو نمرده ای، موت چیز خوبی نیست. بگو که «فنا» است مقام مقربین که دیگر مقامی بالاتر از آن نیست. بگو که گذرانده ای «توکل» و «صبر» و «رضا» و «تسلیم» را و چه قدر می بالم اگر به «فنا»یش رسی. اما خوب بدان که «مردن» عبارت زیبایی برای وصف آن خیال نیست. زمانی که غرق او هستی در عین حیاتی ...
«خصوص آنکه اگر زمانی بوده باشد که " حیات " را تجربه کرده باشم»، و جایگاهتان رفیع است که منتها الیه عبودیت کشف سر است و آن را درک کرده اید و ما را هم فراموش مکنید از دعای خیرتان که فرمودید «جنس آن تفاوتی ژرف دارد با حیاتی که شما در آن غور می خورید».
آری ، اموات و احیا را کاری با هم نیست و چه نیک تعبیری و چه پاک طاعتی باشد لحظه ای که زنده ای دست مرده ای را بگیرد و او را حیات دهد.



................................................
پ.ن: در آن نفس که بمیرم، در آرزوی تو باشم...
پ.ن: بدین زوداز من چرا سیــر گشتی نگارا بدین زود سیری چرایی
پ.ن: دیوار زیاد ساخته‌ایم؛ پل کم.... دیوار.. پل.. دیوار... پل....
پ.ن: سه نقطه های ناشناسی که تمرکزت را بهم می ریزند. آسمان ریسمان می کنی برای کشفش،غافل از آنکه...
پ.ن: می آید... می گذرد... تمام می شود... به همین سادگی...
پ.ن: ... در دلت نشسته است/ به راستی اموات و احیا را کاری با هم نیست؟

شهریور ۱۲، ۱۳۸۸

این شب است که خورشید را تعریف می کند نه روز...






وضعیت ناامیدکننده‌ی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم مرا سرشار از امید می‌سازد.

(مارکس، نامه به روگه)


.............................................
پ.ن: درخت گردکان با این بزرگی
درخت خربزه الله و اکبر