‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ و جامعه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ و جامعه. نمایش همه پست‌ها

آبان ۳۰، ۱۳۸۹

دنیای کودکان-1


مدتی است می خواهم در رابطه با ضعف ها ، صدمات و آسیب های نظام آموزشی به خصوص در سنین زیر 10 سال مطلبی ، مقاله ای چیزی بنویسم اما نمی شود و زمان اش یافت نمی شود. دیروز آقای صاد در انتشارات کتابی برای بررسی و اعمال نظر به منظور تولید در ایران به بنده داد که با دیدنش اتفاق خاصی نیفتاد ، اما وقتی توضیحاتش را برایم داده شد و انجام دادم،کمی  هنگ کردم ، بیشتر  از آن ذوق کردم ، مقداری بیشتر از قبلی ها افسوس خوردم و بیش از همه حالم دگرگون شد که واقعن آنها چه هزینه ها  و چه ایده هایی برای یادگیری و آموزش به کودکانشان دارند.
.
ماجرای این کتاب فرانسوی که نامش «mon premire livre, des odeurs et de couleurs» است و انتشارات «auzou»به چاپ رسانده ، راجع به آموزش نام میوه ها رنگ  آنها و شکلشان به کودکان است. در هر صفحه عکس میوه هایی چون ، توت فرنگی ، پرتغال ، سیب ، گیلاس ، موز و .... وجود دارد که در کنار آن نام میوه نیز نوشته شده است.
تا اینجای ماجرا چیز پیچیده ای جز گرافیک جذاب این کتاب وجود ندارد. نکته مهم ماجرا اینجاست. کافی است کودک دستش را روی هر میوه کمی حرکت دهد و سپس کتاب را نزدیک بینی حود بگیرد. آن بخش که عکس آن میوه است بوی همان میوه را میدهد. دقت کنید در یک کتاب شاید 10 برگی، کودک می تواند علاوه بر نام میوه و رنگ آن ، بوی میوه را نیز به حافظه خود بسپارد و از طریق بویایی نیز آموزش ببیند.
از میان حواس پنجگانه ، حواس بویایی و لامسه  شاید در سنین کودکی بیشترین درگیری را با کودک در خصوص ماندگاری داشته باشند. طراحان این کتاب و ناشر خلاق آن چه طور توانسته اند به این اندیشه برسند که هرچیزی را بخواهند باید تولید کنند؟ اساسا بارش ایده تا کجای جهان توسعه یافته جای رشد و نمو دارد؟! البته مدل های فراوان دیگری در همین دفتر ما(که شاید یک دهم درصد تولیدات ناشران اروپایی و امریکایی نیز نباشد) وجود دارد که دیدنشان بیشتر ناراحت کننده است تا خوشحال کننده. برای مثال ناشری کانادایی به نام کیدز(kids)  آموزش های چون نام حیوانات ، صدای حیوانات ، میوه ها ، اشکال ، وسابل نقلیه ، رنگ ها ، دوستان ، طبیعت و ... را طوری خلاقانه بر روی کاغذهای 80 درصد بازیافتی انجام می دهد که کودک که هیچ بزرگترها هم از خواندن و ورق زدن این کتاب ها خسته نمی شوند. کیدز جدای از سرگرم کردن و آموزش به کودکان فرهنگ استفاده از بازیافت را نیز در آنها درونی می کند .دیزاین و بسته بندی های فوق العاده ، گرافیک و تصویر سازی های چشم نواز و متون و داستان های روانشناسانه و تخصصی کودک آنچنان به درستی کنار هم نشسته اند که واقعن جای انتقاد برای همچو مایی که تازه بار اولی است این ها را می بینیم نمی گذارد.
غرض از نگارش این متن شاید کمی نشان دادن حقارت علمی ، آموزشی ، محتوایی و تکنولوژیکی آموزش در کشور ما باشد ، اما نکته مهمترش گستره بی انتهای ذهن خلاق پدید آورندگان این آثار است. اینکه به خود اجازه می دهند تا به چه میزان در هر چیز ورود یابند و پیش روی کنند. چیزی که ما در طول روز به راحتی از کنار آن می گذریم. ایده های بسیار خود را بایگانی و فراموش می کنیم به این دلیل که نه شرایط اش فراهم است و نه ابزار و امکاناتش . شاید بشود راهی برایش پیدا کرد ، با کمی دقت ، کمی تامل ، کمی مطالعه و مشورت و مشورت و مشورت.
دیگر زمان آن گذشته است که ایده ها را در ذهن نگاه داشت تا نکند کسی پیدا شود و آن را بدزدد و به نام خودش ثبت کند. در دنیای امروز برد با کسی است که اولین بار آن را ارئه کند و الا که هزاران ایده ناب وجود دارد و آنها که در سر توست به ذهن هزاران نفر دیگر هم رسیده است.
باید بر این باور رسید که هر کس در اندازه خودش و در پوزیشن شغلی ، خانوادگی ، حرفه ای و سبک زندگی روزمره می تواند خلاق تر باشد.
-----------------------------------------------
پ.ن : نمونه ای از این خلاقیت ها شاید بیل گیتس ، استیو جابز ، فیس بوک در خارج از ایران و کرباسچی ، شهرام جزایری ، و همین اواخر مهران مدیری باشد. گردش مالی یک سریال خانوادگی را در اینجا ببنید. 

آبان ۲۷، ۱۳۸۹

دیروز ، امروز ، فردای عید






پری شب(سه شنبه شب) آن قدر ترافیک بود که جانمان به لب رسید تا برسیم به مقصد مورد نظر ، تاکسی و پیاده روی افاقه نکرد، موتور گرفتیم که خیر سرمان زودتر برسیم. آقای موتور هم هی نگه میداشت و با تلفن حرف می زد و در نهایت می گفت : ببخشید ، واجب بود. و دوباره می رفت. خلاصه ترافیک شب عیدی حال ما را جا آورد حسابی.


دی شب(چهارشنبه شب) با بانو و عباس رفتیم موسیقی - نمایش گلبانگ سربلندی در تالار وحدت. به هر کسی زنگ زدیم که آقا بلیط داریم و بیایید برویم کار فرهنگی کنیم یا شمال پی کارهای غیر اخلاقی بودند و یا میهمانی پی صله رحم و اینها. آ نها هم که گوشی را برنداشتند ، به خودشان مربوط است که چه می کردند و نمی کردند. خلاصه که ما سه نفری ثواب کردیم.
جای بسیار دوست داشتنی است این تالار وحدت . معماری اش واقعن زیباست. با عباس از سکانس های سن پطرزبورگ که در تالار ضبط شده بود گفتیم و خندیدیم. یک دختر بچه 12 ساله هم آنجا بود که درست خود وودی آلن بود در بچگی . ساعت 6.10 وارد سالن شدیم. موضوع نمایش از هبوط آدم تا جنگ خیر و شر و داستان ذبح اسماعیل و شکستن بت ها و اینها بود تا غدیر خم. نمایش رو استیج بود و گروه ارکستر زیر استیج . حضار فقی می توانستند پشت سر محمد حقگو- رهبر ارکستر – را ببینند. عباس تا فهمید موضوع اش این است خوابید و من ماندم انگشت به دهان در آن سر و صدای گروه ارکستر صدا و سیما چه طور خوابید. اگر توضیحی راجع به این برنامه بخواهید واقعن نمی دانم چه بگویم. همان رقص های باله را در نظر بگیرد. تصویر نمایش های اپرا ی قرن پیش را مجسم کنید. خوب حالا با یک کامیونی چیزی با صد تا سرعت از رویش رد شوید.
البته اغراق نباید کرد. آن قدر ها هم بد نبود. شنیدن زنده موسیقی ارکسترال دوست داشتنی است. چیزی هم که بیشتر باعث شد در نهایت احساس کنم وقت ام تلف نشده است ، حضور دو تربتی بود که با دو تاری واقعن خوب نواختند و با آن لهجه خوب و صدای صاف آواز سر دادند. نویسنده و کارگردان این برنامه سعید شاپوری، نویسنده و کارگردان تئاتر بود. موسیقی اش را بیشتر از اجرا دوست داشتم در کل. خلاصه بعد از پایان عباس را بیدار کردیم. میدان ونک پیاده اش کردیم و رفتیم و بر اساس بی برنامه گی خرید و کردیم و آس و پاس برگشتیم خانه.


امروز صبح (پنج شنبه) همین طور سرما خورده و درب و داغان آمدم سمت چکه . در یکی از کوچه های سهروردی داشتند پوست از تن گوسفندی که مشخص بود دقایقی پیش کشته شده جدا می کردند و در کنار آن دو دختر بچه- یکی حدودا 4-5 ساله و دیگری 7-8 ساله- ایستاده بودند. هر دو شنل سرخ پوشیده بودند . آن که کمی کوچکتر بود چنان با وحشت و اضطراب به این صحنه نگاه می کرد و دستانش را مشت کرده بود که واقعن حال اول صبحی ما را گرفت. از آنجا تا دفتر انتشارات دائما به این فکر می کردم که همین تصویر ها قرار است چه بلایی سر فردای این بچه بیاورد. گاهی تجربه های تلخ امروز درد ندارند، اما ممکن است فردا سرطانی شوند بدخیم.

  





آبان ۲۲، ۱۳۸۹

از واژه دو وجهی «تکرار» خسته ام






همه ی حقیقت نزد هیچ کس نیست



فروردین ۱۸، ۱۳۸۹

اگر چه می گذریم از کنار هم آرام*










دیشب جایی جمع شده بودیم با عده ای از دوستان که در مجموع همه همدیگر را به طور عمیق می شناختند ، اما اگر از یک نفر می پرسیدی شما چه طور دعوت شدین و چه کسی را می شناسین می گفتت فلانی و یا اگر خیلی عیاق و نزدیک بود بهمانی هم اضافه می شد. قرار بر نشستی، جلسه ای چیزی اینگونه مانند بود که به لطف صدای موسیقی جاز دهه 60 آقای کافه دارد هیچ چیز از صحبت آدمها نه شنیدیم و به خاطر پکیج آدمها در جای کوچک نه دیدیم!
اما تقریبن منظور جلسه دستمان آمد. هر کسی چیزی سفارش داد و نوش جان کرد. فرانسه من که تمام شد، به لیوان حسین نگاه کردم ، یک چیز قرمز رنگ، خیلی قشنگ و وسوسه بر انگیزی بود. ایما اشاره ای پرسیدم این دیگه  چه کوفتیه؟
گفت چای ترش؟
کمی تعجب و اینها و برداشتم و به نیت یک نوشیدنی خوب یک جرعه (همون قلوپ خودمون) خوردم. آن اولش فقط ترشی احساس کردم اما در ادامه یعنی تا 1 بامداد معده ام تکنو می زد جایتان خالی.

.

ساعت هشت با یک دوست خوب قرار داشتم. مثلن برای بازدید عید! که این بازدید از صد تا فحش هم بدتر است. خلاصه آمدم تا از نشر چشمه مثلن هدیه ای چیزی بگیرم. هوس کردم خداحافظ گاری کوپر بخرم که می دانم نخوانده بود و دو تا sound track از آن بالا. خیر از جوانی اش ن/ب بیند که آخه انقدر گران می دهد این آقای نشر چشمه. اگر من روزی کافه ای کتابفروشی ای چیزی بزنم، قول می دهم خیلی ارزان تر از آنجا بفروشم به مشتری هایم.
نشر چشمه خداحافظ گری کوپر را نداشت. آمدم ثالث . یعنی با این دوست خوب سر ایرانشهر قرار داشتم. طوری رد شدم از جلویش که مرا ندید. از در رفتم تو، این آقای کتاب فروشه بعد از سلام و اینکه کم پیدایی ، فهمید که که کلی عجله دارم.
گفتم فلان کتاب را می خواهم. گفت بیا . دست کرد پشت سرش و کتاب را داد به من.
بعد داد زد آخرین کتاب رومن گاری هم اومده:
یک دفعه خشکم زد. گفتم چی؟ رومن گاری؟ کتاب ؟ چیه اسمش ؟ ببینم.
بعد خوشحال و شاد آمده طرف ام و میگه بیا : «زندگی در پیش رو»
می خواستم بزنم توی سرش. گفتم : د .. آخه این کجاش جدیده ؟
نگام کرد و گفت: مگه جدید نیست؟ من همین دیروز دیده مش!

.
دیشب آمدم برم سمت خانه . راننده تاکسی که قیافه ی عجیب و غریبی هم نداشت و مثل تمام راننده تاکسی ها بود یک دفعه گفت:
می دونی پسر؟
- چی رو؟
- اینکه دیگه مهر و محبت و مرام معرفت وجود نداره. دیگه تموم شد دوران خوشی ها. هی...

بعد یک پک عمیق به سیگارش زد و ساکت نشست.

5 دقیقه ای همین طور گذشت و دوباره گفت:
می دونی پسر ؟
نگاهش کردم و گفتم چی رو؟
می دونی پسر! دیگه مهر و محبت و مرام معرفت وجود نداره. دیگه تموم شد دوران خوشی ها. هی...

هنگ کرده بودم. چند ثانیه ای بهش فکر کردم .اما کلن ذهن ام رفت سمت فیلم اشکان ، انگشتر عقیق و چند داستان دیگر شهرام مکری.
یاد سکانس های فیلم می افتادم و می خندیدم تو دلم. یا سیامک صفری و الباقی آدما.
کرایه ش رو دادم. وقتی داشت باقی پول رو میداد نگام کرد گفت:
نه ! ... نمی دونی پسر. برو خوش باش.
.
در ماشین رو بستم . خنده رو لب ام خشک شد. 6 دقیقه ای پیاده تا خانه مان راه بود. دائما به فکر این بودم که دیگه مهرو محبت و مرام وجود نداره . دیگی تموم شدن خوشی ها.
رسیدم در آپارتمان . برق ها روشن بود. خواهرم داد زد بدو بیاد بازی بارسا شروع شد. نشستیم بازی را تماشا کردیم .ژاوی را که می بینم روحم تازه می شود بس که این پسر دوست داشتنی است. مسی 4 تا زد و من هم به همه دوستان و دشمنان بارسا پیامک VIVA BARCA رو زدم.



....................................................
پ.ن: این آخرین پستی است که از اینجا آپ می کنم. اینجایی که روزهای تاریکی داشت. نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت.

فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

.داستان روزمرگی یک کارمند

«یا چگونه به قیمت فسیل شدن ات از شر نیش و کنایه بعضی ها خلاص شوی»










 8 صبح دفتر کار
وقتی می نشینم اولین کاری که می کنم فرو کردن دکمه پاور به داخل کیس است. یعنی که هی! صبح شد ، بیدار شو
آرام آرام کارش را می کند و لختی طول می کشد که با آن صدای ویندوز(که نمی دانم چرا بیش از دو هزار بار شنیده ایم و روی مخ مان نیست) می گوید که من هستم. البته بعدش کمی قر و قمیش می آید تا رفرش اش کنیم و اینها. دانه دانه الباقی نرم افزارها می آیند وعرض ادب می کنند و مینی مایز می شوند. گوگل تالک، آواست، این اواخر هم فور شر، باقی چیز ها خدا رو شکر خبری ازشان نیست.
یک چیزی هم هی آلارم می دهد که فلان درایو پر است و جون بچه ات بیا و خالی اش کن.
کار خاصی نمی کنی. اول از جی – میل شروع می کنی . به وبلاگ ات سر می زنی، گودر می خوانی و این اواخر که هم که باز(BUZZ) آمده است این وسط مسط ها...
به حمدالله که فیس بوک را با ما کاری نیست.  فقط هر صبح باید مثل شازده کوجولو که بائوباب ها را هرس می کرد ، میل های بی خود و دعوت نامه های مختلف فیس بوک و توییتر و این قبیل آت و آشغال ها را از پیج میل تمییز کنم.
یک موسیقی ای چیزی پلی می کنی. کارهای روزمره را شروع می کنی. تماس ها ، یادداشت ها و خلاصه هر چه که مربوط به کارت است. یک چای می خوری با قند. اگر خیلی دل و دماغ نداشته باشی می روی دم در این پا آن پا می کنی که کی نگهبان را می شود پیچاند و به یک بهانه ای از در رفت بیرون آن کوچه پس کوچه ها سیگاری گیراند.
از آنجا که محیط های کاری من از تعداد کفش های عمرم بیشتر بوده، تقریبن تمام پس کوچه های اطراف گله به گله  برخی محله های  تهران را می شناسم. یعنی بر فرض مثال اگر دفتر کارم را درست نقطه وسط یک دایره بدانیم،  من تا شعاع یک کیلومتری بلکه ام بیشتر اطراف آن را متر کرده ام . و آن هم به خاطرهمین عادت زشت و حال به هم زن من از نگاه دیگران.
وقتی بر می گردم که پله ها را بالا بروم می بینم که نگهبان چپ چپ نگاهت می کند. خیال ات راحت می شود که خوب شد فهمید و او بفهمد یعنی تمام ساختمان فهمیده اند. برای من که مقوله ی مهمی محسوب نمی شود.
بر می گردی پشت میزت . دوباره کمی کار و کمی حال و احوال پرسی با پیج دوستان دیگر. کمی هم از خبرگزاری ها و سایت ها و اینها سراغ می گیری و خیال ات راحت می شود که جهان به همان گندی دیروز است و نه از نگرانی هایت کاسته شده  و نه یک موج غم عجیبی ناگهانی سرت هوار شده است و چون خوب میدانی که خانه ات را زیر بهمن ساختی و استرس و عذاب اش را از قبل کشیده ای با خیال راحت یک چای دیگر می خوری و کمی با همکار روبه رویی گپ می زنی که این دقیقن بزرگترین حماقت روزت می شود، چرا که در این قبیل محیط ها به هیچ چیز حتی خودت هم نباید اعتماد کنی. به حتی خودت را خیلی جدی گفتم!
نماز می خوانم ، نهار می خورم، برمی گردم سر جایم. لحظه های بعد از نهار افسردگی می گیرم. دلیل خاصی ندارد. وقتی سیر می شوم حالم خیلی بدتر از زمانی است که گرسنه ام. در کنارش به این فکر می کنم که چه روز پوچ و مسخره ای بود.(و جالب این است که هروز هم به ش فکر می کنم.) ترقیب می شوم که کمی کتاب بخوانم و همین طور لا به لای کتاب خواندن که معولن هم خیلی نمی توان بر روی اش تمرکز کرد به عصر فکر می کنم که چه کارهایی وجود دارد برایش. یعنی دقیقن از زمانی که قرار است زندگی تو تازه شروع شود. از ساعت 4 عصر.
قبل از رفتن یک بار دیگر کارهای نیمه تمام روز را تمام می کنی.موزیکی که هوس کرده ای دوباره بشنوی را می شنوی، به ساعت نگاه می کنی و دوباره هی به ساعت نگاه می کنی و آنقدر نگاه می کنی که یادت می رود به چه منظور بوده است و ده دقیقه هم دیر تر از وقت اتمام کار از محیط آنجا خارج می شوی.
اینجوری می شود که بهترین ساعات روزت را مجبور می شوی سپری کنی تا برای مثال ، بگویند فلانی شاغل است(چون مادر و خانواده و اقوام روزنامه نگاری و تحقیق و نوشتن را کار نمی دانند). برای آنکه باقی روزت را نه دل آنان را بسوزانی و آنها را عذاب بدهی و هم اینکه به هزار نفر جواب ندهی که بیکار نیستی و کار داری و نمی میری از گرسنگی و می توانی قسط هایت را به موقع بدهی و اگر عمری بود کمی تفریح !!! کنی و اینها ، ترجیح می دهی بهترین ساعات روزت را اینگونه سپری کنی و خیال ایت راحت باشد که 4 عصر تا 10 – 11 شب را می توانی به همان کارهای مورد علاقه و به نظر دیگران بی خودت برسی.

..............................................
پ.ن:  این صندلی و این میز و این اتاق همانهایی است که عذاب و کابوس دو ماه آخر سال هشتاد و هشت را برایم رقم زده بودند، اما انگار امروز اثرشان را از دست داده اند.
دیگر به اندازه آن روزها از اینجا بدم نمی آید. شاید دلیل اش این باشد که هنوز کار اینجا شروع نشده است. شاید هم دلیلش این باشد که از ماه دیگر قرار نیست اینجا باشم و می روم پی زندگی خودم.
به هر حال از قبل از نوروز بسیار بهترم و تمام تلاش ام این هست که همینطور تا فینال پیش برم
پ.ن:  در پی تنطیم مقاله یا مینی پژوهشی هستم پیرامون این عنوان که سبک زندگی یک کارمند و رابطه تفکیک زمانی روزمره او با چهار الگوی نظام اجتماعی ، فرهنگی ، شخصیتی و اقتصادی فرد
پ.ن:  دوستی به اسم جواد که خیلی خیلی خیلی عزیز است برایم. دیر به دیر می بینمش . عمران خوانده است و از دست همین معظلی که اینک برایتان نقل کردم، ول کرده رفته در پایانه باربری بین شهری، دفتری زده است و از این جور کارها می کند ، همیشه وقتی تماس می گیرد یا می گیرم، نخستین جمله اش این است:
«سلام بر متخصص کارهای بی خود» و جواد تنها کسی است که نه تنها ازش نمی رنجم، بلکه عاشق این جمله اش هستم.

بهمن ۰۴، ۱۳۸۸

بغض های دائمی




پدرم دائما حرص و جوش من را می خورد که دائما در حال گمراه شدن هستم و هر روز گمراه تر از دیروزم. طبیعی است و به او حق می دهم و تنها دلیلی که به نظرم او حق دارد، این است که اگر من در تمام طول تاریخ زندگی ام بخواهم سه نفر را در تمامی ویژگی ها و فاکتور های مورد علاقه و ... انتخاب کنم، او حتمن نخستین بی نظیر زندگانی من است. نه که فکر کنید چون پدر من است این را می گویم. مهمترین دلیل اش این است که من تنها و تنها به یک نفر حسادت می کنم و آن هم پدرم است.
الباقی چیز های دنیا را واقعا باید دایورت کرد به .... . به قول مودب تر ها کفش-ات مثلن.
خلاصه داشتم می گفتم که دائما مرا به راه راست هدایت می کند و چند وقتی است که متوجه شده من به راه راست هدایت نمی شوم و تلاش می کند را ه راست را زورکی به سمت من هدایت کند که شاید در جایی معجزه ای رخ دهد و این حقیر کمی تا قسمتی آدم شوم.

بزرگترین دغده ی 2 هفته گذشته اش، منهای مسائل سیاسی و اینها که تقریبن امری است حل ناشدنی، دغدغه شغل من است که او را خیلی افسرده کرده است و می گوید با این اوضاع تو آخر عمر یا مثل علی بی غم ها می میری یا هم با اندک تسامح چیزی شبیه راک فلر می شوی. هر چند دومی بسیار بسیار بعیداست پس با آن کاری ندارم.
البته لازم به توضیح است که منظوراز علی بی غم ها دقیقا مصداق بخشی از جامعه است که من در آن می پلکم. آنها که نه حرف حساب بلدند و نه حرف حساب می زنند و نه دنبال پول اند و نه دنبال هیچ کوفت عینی و ملموس دیگر. به عبارت پدرم برای توصیف این قشر بسنده می کنم- همان علی بی غم ها-
اگر پدرم نام کسانی چون ونه گات، هاینریش بل ، یا چه میدانم سلبنجر را می دانست یا لا اقل کمی بیشتر از اسم و رسم با بوردیو و آدرنو و هابرماس و اینها آشنا بود، یحتمل در خوش بینانه ترین حالت مرا به همسایه های آنها نسبت می داد تا راک فلر. علی بی غم ها همین ها بودند که می نام بردم.

مهم این ها نیست مهم مسئله ایست که صادقانه روح ام را عذاب می دهد
به دعوت پدرم و برای فرار از این بحرانی که در حال غرق شدن در آن هستم، قرار شده تا به مدرسه پدرم بروم و کمی به مدیر مدرسه و بچه ها در زمینه فرهنگی و پرورشی کمک کنم. منم قرار گذاشتم به آنجا بروم با یک شرط: برگزاری کلاس نویسندگی و روزنامه نگاری، کمی تا قسمتی هم عکاسی.

ابتدا و به طور آزمایشی قبول کرده،اما خوب میدانم از آنجا که من را گمراه می داند،هرگز نمی گذارد با بچه های معصومی که امید و آرمان آینده این انقلاب و این مملکت هستند دم خور شوم.
من به مدرسه رفتم. با بچه ها گپ زدم و هر دقیقه از کلاس که می گذشت افسرده تر می شدم وکمی بیشتر از حد عادی احساس تپش قلب و نگرانی می کردم.
قبلن هم درس داده بودم اما این بار درد چیز دیگری بود.
در تمام مسیر در مترو تا رسیدن به مدرسه به این فکر کردم که چه بگویم و از کجا آغاز کنم، با دست پر و برنامه هایی عجیب تر به کلاس رفتم.
قصد داشتم از هوشنگ مرادی کرمانی و بهرام صادقی و چه میدانم جعفر مدرس صادقی حرف بزنم و ضرورت تقویت قلم را برایشان توضیح دهم.از ادبیات غنی و سرمایه ای که در حال نابودی است و ...

این کار ها را بریده بریده و با تنگی نفسی بی مانند انجام دادم.

.

خیلی برایم سخت بود دیدن بچه هایی 15 - 16 ساله که نسل چهارم و فردای من بودند. فردایی که دور است و فردایی که در نهایت خوش بینی و بالا ترین امید ، خاکستری است. فردایی پر غبــار برای منی که تمام روز را گوسفند می شمارم که دائما در خواب باشم، چه رسد به فردایی برای برنامه ریزی و هدف سازی...
.
شوق و شیطنت بچه ها حرارت بدن ام را بالا برده بود. بی اغراق کمی سست شدم. دائما در این فکر بودم که من به نوبه خودم چه باید بکنم، چه تدبیری بیندیشم و چه حرکتی انجام دهم تا نسل بعد، نسلی پر توان تر ، کم عقده تر و کم بغض تر را برای جامعه آماده کنم. نسلی که دیر یا زود قرار است جای فعلی من را بگیرد و از این به بعد من باشد.

نسل گمشده هایی که امروز تنها شورند و شوق و شیطنت.

.........................................................

پ.ن: اشاره به نام های بزرگان ادبیات و اندیشه تنها از روی علاقه من به آنها ست و گرنه خدا مرگ دهاد ما را اگر روزی آنها آمال و آروزیمان باشند

پ.ن: علی بی غم ها تعریف دیگری در دید پدرم دارند. اما علی بی غم های پدرم تفاوتی با «لنی»های من نمی کنند

پ.ن: و یاد جمله ای از ملکیان افتادم... (می نویسمش در آن گوشه)


دی ۳۰، ۱۳۸۸

در باب وبلاگ نویسی







«والقلـــم ما یسطرون»
خوب قبل تر ها که همه وبلاگ داشتند و من نداشتم، فکر می کردم که چه کار احمقانه ایست که بیایی و یه جا بنویسی و منتظر نظرات کسانی باشی که هشتاد درصدشان را نمی شناسی و چه میدانم بعد بخواهی توجیح کنی یا نکنی ، جواب بدهی ، بد و بیراه بگویی یا برایش قلب بفرستی و هی پشت سر هم بگی : نفرمایید. لطف عالی مستدام و شکسته نفسی می فرمایین و اینها...

معتقد بودم آدمی که در حال نوشتن و دائما نوشتن و هی نوشتن است، دو حالت دارد. یا کوزه ای ست که سر ریز شده ،از بس پر و پیمان است و یا یه جایی ، یه گوشه اش شکسته و ترک برداشته ؛و من معتقد بودم که نادرند کوزه هایی که پر اند و سر ریز.

کلن وبلاگ نویسی را به هیچ وجه معجزه هزاره سوم نمی دانستم و به شیوه سنتی کاغذ و قلم و خط خطی کردن معتقدم بودم، تا تایپ و تق تق کیبرد و چه میدانم بک اسپیس و دی-لت.

.

بعد ترش «...» شد خانه کوچکی که می نوشتم و بعد از مدتی گفتم اینها که می آیند و کامنت می ذارند چه دنیای با مزه ای برایت فراهم می کنند. رفتم سراغ جامعه شناسی آدما از روی نوشته هاشان. اینکه کی چه کلماتی می نویسد و از چه می نویسد و اصلن حرف حسابش چیست؟

بعضی آدمها را تست می کردم. با کامنت های متفاوت و یا پاشخ هایی که به - شان می دادم.

.

اون اوایل فکر می کردم تو وبلاگ فقط باید حرف حسابی زد. حرفای بزرگ، حرف های جدی و حرفهای نو. بعد یه مدت روزمرگی هم شد جز دغدغه ها و به همین ترتیب یادداشتهای شخصی هم راه پیدا کرد. دغدغه جذب مخاطب و بالاتر رفتن آمار بازدید و اینها هم که برای هر بلاگری مهم به شمار می رفت.

امروز که قلم وارد پنج سالگی خودش می شه و از عمر وبلاگ نویسی من هم نزدیک شش هفت سالی می گذره ، می بینم که لازم نیست همیشه حرف نو داشت یا حرفای خیلی جدی زد. به هر حال یه سری از نوشته های تو، خوششون می یاد و یه سری بدشون می یاد. یه سری هم تغییر رویه می دن. این مهمه که می تونی سیر نگارشی و اندیشه ای خودت رو ببینی.

.

یه سری وبلاگ ها هستند که آدم از خوندنشون لذت می بره. که قلم خوبی دارند . که یادداشتهاشون هر چند یک روایت ساده است ، اما به دل می نشینه و بعضی هاشونم تو حوزه های تخصصی حرفایی رو دارند که بزنند.

.



بعضی های زندگی شون شده همین فضای مجازی شون. اضافه کنید کسانی رو که با توییتر، گودر و یا فیس بوک عجین اند.

.

یه دوست بیچاره که به نظرم من در دفاع از نظام حتی یه پله از خود نظام هم جلوتره، وبلاگش فیلتر شده. بیچاره نه که روحیه طنز هم داره رفته و بعد عمری تو فیس بوک عضو شده و اومده یه پست نوشته که ایها الناس من لانه شون رو پیدا کردم و دارم می رم بزنم لت و پارشون کنم. دوستان خیِّر ما هم در کنترل محیط سایبر زدند و وبلاگ بچه رو فیلتر کردند که چرا دعوت به ....

آره خلاصه، وبلاگای خوب کم نیستند. خوندشونم بدی نیست، اگه وقت بشه. کلن از نوع آوری تو این زمینه(محیط مجازی) هنوز استقبال نکردم. که عضو توییتر باشم و فیس بوک آپ کنم و چه می دونم گودر خون باشم و گودر نویس. به همین تم سنتی بسنده کردم.

قصد دارم هر از چند گاهی وبلاگ هایی که دوستشون دارم رو معرفی کنم. قبلن هم این کار رو کردم. الان نوبت توکا نیستانی است. که تقریبن همه می شناسنش. نه در خصصوص حوزه هنر و معماری و کاریکاتور و نقاشی که البته اونها هم مهم اند و باعث شهرت توکا. راجع به قلمش می نویسم که به نظرم گیراست. روایتی ساده داره از زندگی و روزمرگی اما خوب و دلنشینه. حد اقل برای من.

.......................................................

پ.ن1 : قلم بخشی از هویت من رو تعریف می کنه. این میشه که برام مهمه.

پ.ن 2 : از کامنتهای ناشناس و بی نام خوشم نمی یاد. هر چند یه سری راغب اند برای این کار. نظر آدم خوبه که با اسمش همراه باشه. آره

پ.ن 3 : وبلاگ هر کس رابطه مستقیم با حال و هوای فرد داره. این یه تجربه بود.

پ.ن 4 : از این وبلاگهای عاشقانه گل و قلب و بلبل و و اینها بدم می آمد. اما الان برام جالبند. مثل مشایی که ازش خوش ام

نمی اومد(حتی کمی بیشتر) و الان داره کم کمک ازش خوشم می یاد . واقعن آدمیه که باید روش مطالعه کرد.

پ.ن 5: از همه چیز این خرآب آباد خوشم میاد در کل جز یک چیز حال به هم زن: «وبلاگ خوبی داری :گل. به منم سر بزن» . چندش است کلن.

پ.ن 6: آدمایی هم که از سه همفته یه بار از اینجا می رن یه جای دیگه و کامنت می ذارند آدرسم عوض شد و بیا «خونه»ی جدید هم یه کم کلافه می شم.

پ.ن 7 : و اما کامنتهای خصوصی هم که دنیایی است . :دی . گاهی خوب و گاهی اعصاب به بریز. اینجا کامنت دونی خصوصی نداره و همون قلم قبلی ام و ای – میل من کماکان و هر از گاهی مخاطبای خاص خودش رو داره....


دی ۲۶، ۱۳۸۸

مسائل ناموسی(1)

مادر بنده : مریم چه طوره؟ بعد ازدواجش خوشبخته؟ رابطه اش با خانواده شوهرش خوبه؟

عمه خانم: آره بابا، خانواده شوهرش خیلی دوستش دارن.
بابای علیرضا (شوهر مریم)، از بس مریم رو دوست داره عکس مریم رو گذاشته رو اینترنت*...!


.
و حضار فی المجلس بر روی زمین قل ها خوردند و گریبان ها دریدند

.

.......................

* : کلمه اینترنت در این متن به صفحه دسک تاپ کامپیوتر یا مثلا لپ تاپ باز میگردد

آبان ۰۳، ۱۳۸۸

و دوباره شروع مي كنيم ...



خوب هر چه در خصوص نمايشگاه مطبوعات و ميزان حال به هم زن بودنش در اين دوره بگويم كم است.
اتفاقات خوبي درش نيفتاد و نمي افتد.
و همچنين حواشي مشهودي كه بيشتر از متن چشمتان را مي گيرد.
شايد بهترين اتفاق اين دوره، انتشار هفته نامه رودكي بود كه باز هم يه سري ازآدم ها رو دور هم جمع كرده و خيلي خاطرات خوبي رو واسم ياد آور شده.
.
غافل نشيد ازش كه مطالب خوبي هم داخلش وجود داره و فك كنم خوشتون بياد :دي
.
پرونده اين شماره راجع به استاد بزرگ هيچكاك هستش و از دن چاون، امير مهدي حقيقت و توماس هاردي هم مي تونين چيزايي توش بخونين و صد البته باب بزرگ و تئاتر رومولوس كبير و ...
.
نمايشگاه ، طبقه دوم غرفه رودكي...
معمولن هستند بچه ها و هستم من.. حوالي 5 عصر به بعد
.
اومدين هستيم در خدمتتون.
و اينكه روي كيوسك هم پيداش مي كنين
.
فعلن همين!
ارادت..


.......................................

پ.ن: يك دوستي با نام (...) حدود يك ماه پيش پيام خصوصي گذاشته بود برايم در بلاگفا. خواستم جواب ايشون رو بدم ولي دسترسي نداشتم به آدرسي... اگه مخاطب اينجا هم هستن يه آدرسي بدن به بنده كه پاسخشون رو ارسال كنم

مهر ۲۷، ۱۳۸۸

یک دعای ساده و مکتب ملال




خدایا:

مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان...

اضطراب های بزرگ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن...

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش...و دردهای عزیز بر جانم ریز!



( دکترعلی شریعتی)


...........................................................


پ.ن: مکتب ملال کماکان استمرار دارد و این پرچم نباید بر زمین بخورد

مهر ۲۰، ۱۳۸۸

لهستانی های دوست داشتنی-1 « زبيگنيو پرايزنر»




زبيگنيو پرايزنر (Zbigniew Preisner)آهنگساز بزرگ لهستانی است که کمتر کسی می تواند نام او را بی قید نام کارگردان فقیدی به نام کیشلوفسکی به همراه بیاورد.وی در سال 1955 در لهستان به دنیا آمد. در دانشگاه كراكوف لهستان تاریخ هنر و فلسه خواند ، اما به سوی موسیقی گرایش یافت و بدون آنکه در این زمینه تحصیل آکادمیک داشته باشد و یا آموزش خاصی دیده باشد، آن را به صورت تجربی فرا گرفت.در حین همین مطالعات و تحقیقات خصوصی اش بود که با «الزبيتا تورانيچكا» ، خواننده آواز فیلم های کیشلوفسکی آشنا شد. به عنوان آهنگساز او یک رمانتیسیست درمان ناپذیر است. او عاشق موسیقی رمانتیک است، مخصوصاً علاقه مند آهنگسازان رماتیک لهستانی و همچنین «پاگانينى»۲(ایتالیایی) و «سبيليوس»۳ (فنلاندی) به شمار مى رود.حاصل سالها همکاری وی با کارگردان بزرگ سینما، کیشلوفسکی برای او شهرت جهانی را به ارمغان آورد.آلبوم و قطعاتی که برای فیلم های "زندگی دوگانه ی ورونیک" و "سه گانه ی آبی،سفید و قرمز" ساخت تاکنون بیش از دو میلیون نسخه فروش داشته است.موسیقی "زندگی دوگانه ی ورونیک" که نخستین بار در 1991 به بازار آمد موفق شد در سال 1992 جایزه ی صفحه ی طلایی را در فرانسه بدست آورد.در 1994 با همکاری شبکه ی بی.بی.سی برای سریال بیست و شش قسمتی و مستند" قرن جهانیان" که در بیش از سی کشور جهان نمایش داده شد،موسیقی ساخت.وى بر اهميت ملودى در موسيقى تاكيد فراوان دارد و در مورد موسیقی مدرن به عنوان موسیقی تصنّعی که فاقد ملودی است فکر می کند که بسادگی نه آن را دوست دارد و نه احترامی برای آن قائل است.از این رو پرایزنر برای موسیقی هالیوود ارزشی قائل نیست و بسیاری از آنها را قائم به پول و مادیات می داند. وی در مصاحبه ای که با گاردین در سال 2004 انجام داده است، می گوید: «در اين تجارت مضحك، پول موضوع اصلى است. فيلمى به من پيشنهاد شد كه در آن ميشل فايفر ۵۰ ميليون دلار، جك نيكلسون ۵۰ ميليون دلار و كارگردان ۱۰ ميليون دلار مى گرفتند. حالا ببينيد بودجه ساخت فيلم چقدر بوده است! با اين پول ها نمى شود ريسك كرد.در اروپا قضيه كاملاً فرق مى كند. مثلاً زندگى دوگانه ورونيك ۳ ميليون دلار خرج برداشت و كارگردان رئيس من بود و نه استوديو.»او در سال۱۹۸۸ براى دو اثر كيشلوفسكى به نام هاى «فيلمى كوتاه درباره قتل» و «فيلمى كوتاه درباره عشق» به طور همزمان موسيقى ساخت و نام خود را همراه با وى پرآوازه ساخت. در همان سال ساخت موسيقى متن فيلم «ده فرمان» كيشلوفسكى را بر عهده گرفت و كم كم به يكى از اعضاى ثابت گروه فيلمسازى وى تبديل شد. در سال هاى ۱۹۹۰ و ۱۹۹۱ پرايزنر با ديگر فيلمساز هموطنش «آنى يژك هولاند» نيز همكارى كرد كه حاصل آن موسيقى متن دو فيلم «اروپا اروپا» و «اليور» است. ساخت موسيقى متن فيلم زندگى دوگانه ورونيك ساخته كيشلوفسكى اولين موفقيت برون مرزى را براى پرايزنر به وجود آوردسکوت – شب و رویاها یکی دیگر از پروژه های بزرگ پرایزنر در زمینه ارکسترال و کر می باشد که بر اساس متن و نوشته هایی از کتابی با عنوان job است. این اثر ارزشمند با خوانندگی maderedeus و tresa salguerio و Thomas cully در سال 2007 منتشر شده است.اما عجیب ترین همکاری کیشلوفسکی فقید و پرایزنر خلق آهنگسازی خیالی با نام Vanden budenmayer است .درزمینه فیلمنامه زندگی دو گانه ورونیک به توضیحات جالبی در زمینه « وان دن بودن مایر» بر میخوریم به اینصورت که در حدود یک سال نامه ای از انتشارات دانشگاه اکسفورد برای کیشلوفسکی ارسال شده بود به این شرح که این دانشگاه مشغول ویرایش مجدد فرهنگ نامه موسیقی اش میباشد و اطلاعاتی در زمینه این آهنگساز قرن 18 که آهنگهایش در موسیقی فیلمهای وی چون ده فرمان - زندگی دوگانه ورونیک و سه رنگ (قرمز - آبی - سفید) نقش داشته است ارسال نماید. کیشلوفسکی نیز در جواب بیان میدارد که این فرد شخصیت خیالی است که وی و آهنگسازش ( پرایزنر ) خلق کرده اند که در مقابل دانشگاه اکسفورد با پافشاری و عدم باور این حرف خواستار اطلاعات مورد قبول در این زمینه شدند که بار دیگر کیشلوفسکی اذعان داشت که موسیقی فیلم مذکور ساخته پرایزنر آهنگساز خود آموخته ای از لهستان میباشد!پرايزنر عمده شهرت و موفقيت خود را مديون كريشتف كيشلوفسكى كارگردان لهستانى است. اين دو نفر همراه با « پيه شيه ويچ» (نویسنده آثار کیشلوفسکی) دوستانى صميمى و جدايى ناپذير بودند. كيشلوفسكى قصد داشت سه گانه ديگرى با نام هاى: بهشت، دوزخ و برزخ را نيز بسازد كه قطعاً پرايزنر در آن سه فيلم هم شاهكارهاى ديگرى خلق مى كرد. اما مرگ ناگهانى كيشلوفسكى به اين دوران پربار همكارى پايانى غم انگيز بخشيد. «...علاوه بر پروژه سه گانه بهشت، دوزخ و برزخ قصد داشتيم كنسرت هاى متعددى برنامه ريزى و اجرا كنيم، چيزى غريب مثل يك راز، تلفيقى از موسيقى كلاسيك، اپرا و موسيقى راك. بعد ايده ما به برگزارى كنسرتى كلاسيك همراه با اركستر فيلارمونيك تعديل يافت. آهنگسازى به عهده من بود، پيه شيه ويچ نويسنده و خود كيشلوفسكى كارگردان اين برنامه ها. قرار شد اولين برنامه در آكروپوليس آتن اجرا شود. همه چيز آماده بود و اسم كنسرت را هم گذاشتيم زندگى. اما كمى قبل از اجرا، زندگى كيشلوفسكى در سيزده مارس ۱۹۹۶ به پايان رسيد و اين پروژه نيز ناتمام ماند.»مرگ كيشلوفسكى باعث افسردگى شديد پرايزنر شد و او به يادبود يار ديرينش اولين اثر موسيقى غيرسينمايى خود را با نام «مرثيه اى براى يك دوست» ساخت و آن را به خاطره اين فيلمساز ارزشمند تقديم كرد. مرثيه اى براى يك دوست در تاريخ اول اكتبر ۱۹۹۸ در سالن ويلكى شهر ورشو و توسط اركستر سمفونيك و گروه كر مجلسى اين شهر به رهبرى «ياسك كاسپسكى» و با همراهى صداى «اليزابتا توارينكا»- خواننده آوازهاى فيلم هاى كيشلوفسكى- اجرا شد و تحسين و تاثر شنوندگان را برانگيخت. دومين اجراى زنده اين اثر در روز نوزدهم مارس ۱۹۹۹ در سالن فستيوال رويال لندن توسط اركستر BBC توجه همه محافل موسيقى جهان را به خود جلب كرد و توانايى پرايزنر در خارج از مديوم سينما را نشان داد. «... ساخت مرثيه اى براى يك دوست را سه شب پس از درگذشت كيشلوفسكى آغاز كردم. مى خواستم چيز خارق العاده اى به او تقديم كنم. ما دوستانى صميمى بوديم و سال ها با هم همكارى كرده بوديم؛ من، او و پيه شيه ويچ. دوران خوشى را گذارندیم، بهترين روزهاى زندگى ام. قسمت اول مرثيه اى برای یک دوست گوياى تمام احساس من نسبت به كريشتف كيشلوفسكى است و قسمت دوم آن همان كنسرت زندگى است كه قرار بود در آكروپوليس برگزار شود. البته من و پيه شيه ويچ كمى آن را تغيير داده ايم.»پرايزنر درباره سبك و نحوه كارش مى گويد: «هميشه با خودم مى گويم جورى موسيقى مى سازم كه خودم از شنيدنش لذت ببرم. هميشه به ذائقه ام اطمينان كردم و هرگز از اين اعتماد متضرر نشده ام. موسيقى من روى خط مرزى بين موسيقى كلاسيك و سينمايى قدم مى زند. به ساختار تركيبى در موسيقى علاقه مندم. دوران موسيقى چند صدايى و پيچيده در قرن بيستم به پايان رسيد. آنچه مانده كمى رمانتيسيسم ناب است و موسيقى ام از همين جا نشات مى گيرد. اما مرثيه اى براى يك دوست درباره مرگ است يا زندگى؟ همه ما كسانى از عزيزانمان را از دست داده ايم. بالاخره همه روزى خواهيم مرد. كسى كه با وقار زندگى مى كند، با وقار هم خواهد مرد. مرگ كيشلوفسكى در من خلايى پديد آورد كه با قسمت اول مرثيه اى برای یک دوست سعى كردم آن را جبران كنم. به مرگ خيلى فكر مى كنم، چون زياد دوروبرم مى پلكد اما ازش نمى ترسم. اغلب كارهاى ما با كيشلوفسكى درباره مرگ بود. درباره زندگى و مرگ. البته مرگ و زندگى دو مبحث متضادند. درباره مرگ هميشه فكر مى كنم كه بالاخره اين اتفاق خواهد افتاد و اين سئوال برايم مطرح است: چگونه زندگى كنم كه مرگى با وقار داشته باشم؟ اما در مورد قسمت دوم مرثيه اى براى يك دوست. نام اين قسمت زندگى است. داستانى درباره زندگى يا شايد درباره اميد به زندگى. به شدت به زندگى اميدوارم و آرزويم اين است كه همه به زندگى اميدوار باشند.» پرايزنر همچنان در زادگاهش كراكوف، آنجا كه ريشه هايش پا گرفته اند، زندگى مى كند و به آهنگسازى ادامه مى دهد.

..............................
پ.ن: کارهایشان را دوست داریم .... بسیار... بسیار
پ.ن: قطعه معروف تانگو از پرایزنر بزرگ
پ.ن: لهستانی های دوست داشتنی ادامه دارد...

مهر ۱۱، ۱۳۸۸

باور های ما - 1


در این مورد با نظر دکتـر موافـقم
البته خواستم یه توضیحات بیشتری بنویسم دیدم الان حوصله اش رو ندارم
ولی خوب حرف واسه اعتماد سازی و قدرت تحمل مخالف و تدبیر در تصمیم گیری و دوری از سیاست زدگی بسیار دارم
.
همین!

شهریور ۳۰، ۱۳۸۸

سارتر و طرفداری از صهیونیسم





















ادوارد سعید در یادداشتی باعنوان «سارتر و اعراب: یک پانوشت»، دیدگاه‌های وی را درباره اسرائیل و صهیونیسم و بی‌توجهی به حقوق فلسطینیان به چالش کشیده‌است


. ادوارد سعید:
یکی از مشهورترین روشنفکران، ژان‌-پل سارتر (JEAN-PAUL SARTRE) تا همین اواخر از نظرها پنهان بود. مدت کوتاهی پس از مرگش در 1980، به دلیل بی‌بصیرتی‌اش (blindness) در مورد اردوگاه‌های کار شوروی (Glugs) مورد حمله قرار گرفته بود و حتی به خاطر اگزیستانسیالیسم انسان‌گرایانه‌اش به دلیل خوش‌بینی، اراده‌گرایی و وسعت پرتکاپوی محض (sheer energetic reach) آن مورد تمسخر قرار گرفته بود. کل رسالت سارتر نسبت به کسانی ملقب به فیلسوفان جدید (Nouveaux philosophes) که دستاورد میان مایه‌شان فقط برای یک ضدکمونیست مشتاق جلب توجه می‌کرد و برای پساساختار گرایان و پست‌مدرنیست‌هایی که - با کمی استثنا - به خودشیفتگی تکنولوژیکی عبوسی دچار شده بودند، از آن نوعی که به شدن از پوپولیسم سارتر و سیاست عمومی قهرمانانه او انتقاد می‌کرد، اهانت‌آمیز بود. پهنه وسیع کارهای سارتر به عنوان رمان‌نویس، مقاله‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس، زندگی‌نامه نویس، فیلسوف، روشنفکر سیاسی، فعال درگیر، به نظر می‌رسید افراد بیشتری را دفع کند تا خوانندگانی برای او فراهم آورد، تا اینکه از مرشد [muitre a Penser] فرانسوی با بیشترین نقل قول و ارجاع به او تبدیل به کمترین خوانده شده و تحلیل‌شده، همگی در پهنه‌ای حدود 20 سال شد. موضع‌گیری‌های شجاعانه او درباره الجزیره و ویتنام، کارهایش در حمایت از مهاجرین، ظهور جسورانه‌اش به عنوان یک مائوئیست رادیکال در طول تظاهرات 1968 دانشجویان در پاریس، و همچنین احاطه بی‌نظیر و تمایز ادبی‌اش (که به خاطر آن جایزه نوبل را برد و رد کرد) فراموش شد. او تبدیل به یک افترازن سابقاً مشهور شد، به جز دنیای انگلیسی‌زبان که در آن هرگز به عنوان یک فیلسوف جدی گرفته نشده بود و همواره با غرور به عنوان یک رمان‌نویس و سرگذشت‌نامه‌نویس عجیب (quaint occasional)خوانده می‌شد که به طور ناکافی ضدکمونیست است، نه کاملاً شیک و متقاعد کننده همچون کامو(ی خیلی کم‌استعدادتر).پس از آن همچون بسیاری چیزهای فرانسوی مد شروع به بازگشت به عقب کرد، یا از دور این طور به نظر می‌رسید. چندین کتاب درباره او به بازار آمد و یک بار دیگر او (احتمالاً فقط برای مدت کوتاهی) موضوع صحبت - نه دقیقاً برای مطالعه یا بازاندیشی - شد. برای نسل من او همواره یکی از بزرگترین قهرمانان قرن بیستم بود. مردی که بصیرت و ره‌آورد فکری‌اش در خدمت تقریباً هر جنبش پیشرویی در زمان ما بود. با این وجود هرگز کسی احساس نمی‌کرد که او لغزش‌ناپذیر یا پیامبرگونه باشد. در مقابل سارتر را به خاطر تلاشی که برای فهم موقعیت‌ها می‌کرد و در موقع لزوم برای جنبش‌های سیاسی همبستگی تدارک می‌دید و ]به خاطر[ اینکه هرگز فروتن یا گریزان نبود، مورد تحسین قرار می‌دادند. ممکن بود اشتباه کند، و بارها مرتکب خطا یا گزافه‌گویی شده بود اما همواره بزرگتر از زندگی بود و برای خواننده ای چون من تقریباً همه نوشته‌های او به دلیل جسارت محض‌اش، آزادی‌اش (حتی آزادی‌اش که درازگویی کند)، و روح سخاوتمنداش جالب توجه است. به جز یک نمونه ویژه واضح، که می‌خواهم در اینجا شرح بدهم. چیزی که ترغیبم می‌کند، چنین کنم دو بررسی (review) افسون‌گر و دلسردکننده درباره سفرش به مصر در اوایل 1967 است که ماه گذشته در کتاب ضمیمه هفته‌نامه الاهرام (شماره 477، 13 - 19 آوریل 2000) منتشر شد.تجربه شخصی ناراحت‌کننده من با سارتر یک اپیزود خیلی کوچک در یک زندگی بزرگ بود، اما شاید ارزش یادآوری را هم به خاطر طنز و هم تلخی‌اش داشته باشد. نیمه اول ژانویه 1979 بود و من در نیویورک در خانه در تدارک یکی از کلاس‌هایم بودم. زنگ در رسیدن یک تلگرام را اعلام کرد و وقتی آن را باز کردم، با اشتیاق دیدم که از پاریس است. «شما توسط له تام مدرن (Les Temps Modernes) عصر مدرن برای شرکت در سمینار صلح در خاورمیانه در پاریس، 13 و 14 مارس امسال دعوت شده‌اید. لطفاً پاسخ دهید. سیمون دوبوار و ژان-پل سارتر». ابتدا فکر کردم پیغام نوعی شوخی است: کسی مثل من امکان ندارد چنین نامه رسمی مهمی را از چنین چهره‌های افسانه‌ای‌ دریافت کند. این می‌توانست دعوت‌نامه‌ای از کازیما (Cosima) و ریچارد واگنر باشد برای رفتن به بایرویت یا دعوت‌نامه‌ای از طرف تی‌اس‌‌الیوت و ویرجینیا وولف برای گذراندن یک بعدازظهر در دفتر دایال.1 دو روز طول کشید تا با دوستان مختلفی در نیویورک و پاریس بررسی کنم که آیا تلگرام اصل بوده و زمان بسیار کمتری تا اینکه مرا بلاشرط پذیرفته‌اند را معنا کنم (بعد از آن بود که آموختم له مدالیته Les medalites، اصطلاح فرانسوی برای مخارج سفر باید توسط له تام مدرن پرداخت می‌شد، نشریه معروفی که توسط سارتر بعد از جنگ تأسیس شده بود). چند هفته بعد در پاریس بودم. وقتی رسیدم، نامه کوتاه و مرموزی از سارتر و دوبوار در هتلی معمولی که در محله لاتین رزرو کرده بودم، در انتظارم بود. «به دلایل امنیتی» پیغام ادامه می‌داد «دیدارها در خانه میشل فوکو برگزار خواهد شد.» آدرسی به من داده شد و ساعت 10 صبح روز بعد به آپارتمان بزرگ فوکو رسیدم تا برخی از افراد - به جز خود سارتر را ببینم که در حال قدم زدن بودند. هرگز کسی توضیح نداد که آن «دلایل امنیتی» مرموز چه بود که محل اجلاس را تغییر داد، اگرچه در نتیجه جو توطئه‌آمیزی را کاملاً بی‌جهت بر مذاکرات ما افکند. دوبوار با دستار (turban) معروفش آنجا بود و برای همه در مورد سفر آینده‌اش به همراه کیت میلت (Kate Millett) به تهران، که در آن قصد داشتند برای تظاهراتی علیه چادر برنامه‌ریزی کنند، نطق می‌کرد. کلیت این ایده به طور مغرورانه‌ای (Patronisingly) احمقانه به نظرم رسید و با این که مشتاق بودم بشنوم دوبوار چه می‌گوید، دریافتم که او کاملاً عبث حرف می‌زند و کاملاً بالاتر از آن که بتوان در آن لحظه با او بحث کرد. به علاوه او پس از ساعتی یا بیشتر رفت (درست پیش از رسیدن سارتر) و دیگر دیده نشد.فوکو آنجا بود، اما خیلی سریع برایم روشن کرد که او چیزی درباره موضوع سمینار ندارد که بگوید، و به زودی برای برنامه تحقیقاتی روزانه‌اش در بیبلیوتک ناسیونال (Bibliotheque Nationale)آنجا را ترک خواهد کرد. خوشحال بودم که کتابم، آغازها به آسانی در یکی از قفسه‌های کتابخانه‌اش - که پر بود از کتاب‌ها، کاغذها و مجله‌هایی که به طور مرتبی چیده شده بودند - دیده می‌شد. با اینکه با هم صمیمانه گپ زدیم، فقط چند سال بعد بود (در واقع یک دهه پس از مرگش در 1984) که فهمیدم چرا فوکو چنین بی‌میل با من درباره سیاست در خاورمیانه صحبت می‌کند. دیدیه اریبون و جیمز میلر هر دو در زندگینامه او فاش کرده‌اند که در 1967 او در تونس درس می‌داده و به سرعت در اوضاع غیرعادی کمی پس از ناآرامی ژوئن، خارج شده است. فوکو گفته بود دلیل این که داوطلبانه آنجا را ترک کرده، ترسش از بلواهای «ضدسامی (anti-semitic)» ضداسرائیلی آن زمان بوده، که در هر شهر عربی پس از شکست اعراب متعارف بوده. یک همکار تونسی او در دپارتمان فلسفه دانشگاه تونس برای من داستان متفاوتی را اوایل دهه 80 تعریف کرد. او می‌گفت: فوکو به خاطر فعالیت‌های همجنس‌گرایانه‌اش با دانشجویان جوان اخراج شد. هنوز ایده‌ای ندارم که کدام روایت درست است. در زمان سمینار پاریس، فوکو برایم تعریف کرد که تازه از اقامتی موقت در ایران، به عنوان نماینده کوریره دلاسرا برگشته است. در خاطرم هست که او درباره روزهای اولیه انقلاب اسلامی می‌گفت: «خیلی هیجان‌انگیز بود، خیلی عجیب، دیوانه‌وار» گمان می کنم از او شنیدم (احتمالاً به اشتباه) که در طول اقامتش در تهران، با کلاه‌گیس تغییر چهره داده بود، هرچند کمی پس از آن که مقالاتش منتشر شد، به سرعت خود را از همه مسائل ایرانیان دور نگه داشت. نهایتاً در اواخر دهه 80، ژیل دلوز به من گفت او و فوکو که هنگامی صمیمی‌ترین دوست‌ها بودند، نهایتاً دوستی را به خاطر تفاوت‌هایشان در مورد فلسطین به هم زده‌اند. فوکو با بیان پشتیبانی از اسرائیل، دلوز از فلسطینیان. به همین دلیل تعجبی نداشت که او نمی‌خواست با من یا هرکس دیگر در آنجا راجع به خاورمیانه صحبت کند. آپارتمان فوکو، با وجود وسعت و راحتی بی‌اندازه‌اش مطلقاً‌سفید و زاهدانه بود، دقیقاً بازنمای فیلسوف منزوی و اندیشمند سخت‌گیری که به نظر می‌رسید تنها در آن زندگی می‌کند. تعداد کمی فلسطینی و یهودی اسرائیلی آنجا بودند، که از میانشان فقط ابراهیم دقاق را شناختم که در آن زمان دوست خوب اورشلیم شده بود. نافذ نزال مدرس بیرزیت 2 که کمی در آمریکا او را می‌شناختم، و یهوشوفات هارکابی اسرائیلی برجسته در حوزه «ذهن عرب» و رئیس سابق اطلاعات نظامی اسرائیلی که به دلیل فراخوان اشتباه ارتش به آماده‌باش، مورد خشم گلدامایر قرار گرفته بود. سه سال پیش من، مدت یک سال را با او در مرکز مطالعات پیشرفته استنفورد درباره علوم رفتاری گذرانده بودم، جایی که همکار بودیم، اما هرگز ارتباط زیادی با هم نداشتیم. این رابطه همواره مؤدبانه اما سرد بود. در پاریس چنین به نظر می‌رسید که او در روند تغییر موضعش برای تبدیل شدن به نماد صلح پیشتاز اسرائیل باشد، مردی که زود بود صراحتاً درباره نیاز به یک دولت فلسطینی صحبت کند، چیزی که او گمان می‌کرد یک پیشرفت استراتژیک از دیدگاه اسرائیل است. مابقی شرکت‌کنندگان بیشتر اسرائیلی یا یهودیان فرانسوی بودند. آنها طیفی از خیلی مذهبی تا خیلی سکولار را پوشش می‌دادند، هرچند همگی کم یا زیاد طرفدار صهیونیسم بودند. یکی از آنان، الی بن گال به نظر می‌رسید سابقه دوستی طولانی‌ای با سارتر دارد: بعداً به ما گفته شد او راهنمای سارتر در سفر اخیرش به اسرائیل بوده. اما وقتی آن مرد بزرگ ظاهر شد، کاملاً از زمان قرار گذشته بود، من از پیری و شکستگی او جا خوردم. به خاطر دارم که بیهوده و به طرزی احمقانه فوکو را به او معرفی می‌کردند (گویی که آنها همدیگر را پیش از آن تمام و کمال نمی‌شناختند) و همچنین یادم هست که از ابتدا چقدر روشن به نظرم می‌رسید که سارتر به طور پیوسته توسط جمع کمی از همراهانش که کاملاً وابسته به آنها بود و برای او کاسبی اصلی آنها بود، احاطه، پشتیبانی و تحریک می‌شد. یکی از آنها، دختر خوانده‌اش بود که بعداً‌فهمیدم متولی آثارش Literary executor است؛ به من گفته شد که او الجزایری‌الاصل است. دیگری پی‌یر ویکتور مائوئیست سابق و همکار سارتر در انتشار (نشریه) - اکنون مرده - گوش پرولتارین بود، که اکنون فردی عمیقاً‌ مذهبی و به تصور من یهودی ارتدکسی شده بود. فهمیدن متعاقب - به واسطه یکی از همکاران نشریه که در آن اطراف پرسه می‌زد - اینکه ویکتور یک یهودی مصری بوده به نام بنی لوی و برادر عادل رفعت، یکی از به اصطلاح دو نفر محمودحسین بوده (دیگری بهجت النادی: این دو نفر تحت این نام در یونسکو کار می‌کردند که محمودحسین مبارازت طبقاتی در مصر را نگاشت، مطالعه‌ای مشهور که توسط مسپرو منتشر شد) متعجبم کرد. به نظر می‌رسید هیچ چیز مصری‌ای درباره ویکتور وجود نداشت، او به عنوان یک روشنفکر ساحل چپ پاریس،‌ 3 نیم‌متفکر، نیم‌کلاه‌بردار، در جلسه شرکت کرده بود. فرد سوم هلن فون بولو بود، یک زن سه‌زبانه که در آن نشریه کار می‌کرد و هرچیزی را برای سارتر ترجمه می‌کرد. کمی تعجب کردم و ناامید شدم از این که فهمیدم علی‌رغم این واقعیت که او زمانی را در آلمان گذرانده و نه تنها درباره هایدگر که فاکنر و دوس پاسوس هم نوشته است، نه آلمانی و نه انگلیسی می‌داند. فون بولو، زنی دوست‌داشتنی و برازنده، برای دو روز سمینار در کنار سارتر ماند و ترجمه همزمان را در گوش او زمزمه می‌کرد. به جز یک فلسطینی از وین که فقط می‌توانست عربی یا آلمانی حرف بزند، بحث ما انگلیسی بود. اینکه چه میزان از آنچه به سارتر انتقال یافت، ‌حقیقتاً فهم شد را هرگز نخواهم فهمید. اما این (برای من و دیگران) عمیقاً‌ نگران‌کننده بود که او در خلال تمامی مذاکرات روز اول ساکت ماند. میشل کنتا، زندگی‌نامه‌نویس سارتر هم آنجا بود اما مشارکت نکرد.در یک ناهار که به نظرم به شیوه فرانسوی بود - و در شرایط دیگر ممکن است یک ساعت یا بیشتر طول بکشد - کار بسیار دشواری بود که در رستورانی نسبتاً دور برگزار می‌شد و چون باران یکسره می‌بارید، انتقال همه با تاکسی‌ها، منتظر شدن برای یک غذای چهاروعده‌ای و سپس برگرداندن مجدد گروه، کاری دشوار بود که سه ساعت و نیم طول کشید. از این‌رو در روز اول بحث ما درباره صلح زیاد طول نکشید. موضوعات بحث توسط ویکتور بدون مشورت با کسی که من بدانم چیده شد. به زودی حس کردم که او فقط قانون خودش را درنظر دارد، تا اندازه‌ای به خاطر بستگی ممتازش با سارتر (با کسی که او گه‌گاه پچ‌پچ می‌کرد)، تا اندازه‌ای به خاطر اعتماد به نفس والایش، کسی ممکن است بگوید متکبرانه‌اش. طبق نظر او باید روی این موارد بحث می‌شد: 1) ارزش پیمان صلح بین مصر و اسرائیل (آن موقع زمان کمپ‌دیوید بود) 2) صلح بین اسرائیل و به طور کلی جهان عرب 3) شرایط نسبتاً عمیق‌تری درباره وجود همزمان که ممکن است بین‌اسرائیل و جهان عرب اطراف روی دهد. هیچ‌یک از عرب‌ها از این خوشحال نبودند، در مورد من به این دلیل که به نظر می‌رسید این موضوع ابعاد فلسطینی را به سادگی نادیده می‌گیرد. دقاق از کل برنامه ناخشنود بود و درواقع بعد از روز اول آن را ترک کرد. او قول داده بود که روشنفکران مصری حضور خواهند داشت و وقتی آنها آنطور که موافقت شده بود نیامدند، او احساس کرد که نمی‌تواند بیشتر از نیمی ]از برنامه[ بماند. در طول روز به آرامی متوجه شدم که مقدار زیادی از مذاکرات پیشتر انجام شده که منجر به سمینار شده و اینکه با شرکت‌کنندگانی از جهان عرب که آنجا بودند با هر نوع ساخت و پاخت [Wheeling and dealing] از پیش مصالحه کرده بودند و ]گفتارشان را[ مختصر کرده بودند. تا حدی ناراحت بودم که در هیچ‌یک از این موارد دخالت داده نشده‌ام. با شک و تردید به فکر رفتم: شاید خیلی خام و مشتاق بودم که برای دیدن سارتر به پاریس بیایم. برنامه سخنرانی‌ای برای امانوئل لویناس بود اما همچون مصری‌ها هرگز حضور پیدا نکرد. در ضمن برنامه تمامی مکالمات ضبط شد و متعاقباً در شماره ویژه‌ای از له‌تام مدرن (سپتامبر 1979) چاپ شد. به نظرم این کاملاً ناخوشایند بود که همه ما کم و بیش زمینه‌های مأنوسی را بررسی کردیم اما با تلاقی اندک اندیشه‌ها یا اکتشافات جالب جدید. تا حدی تصور می‌کردم که تمامی این رویداد عمدتاً یک تمرین شفاهی است که باید با آن آغاز کرد، اما مسلماً آمده بودم چرا که هیچ کس نبود که جلسه را تشکیل دهد به جز سارتر. دوبوار خود را یک ناامید جدی نشان داد و به علاوه او جلسه را پس از یک سخنرانی طولانی یک‌ساعته از یاوه‌های خودسرانه درباره اسلام و پوشش زنان ترک کرد. به همین دلایل از غیبتش متأسف نشدم؛ بعداً متقاعد شدم که او چیزها را زنده و جالب می‌کرد. اما حضور سارتر، یا چیزی که حضور خوانده می‌شد، به طور عجیبی منفعلانه، غیرمؤثر و بی‌احساس بود. او ساعت‌ها تا پایان مطلقاً چیزی نگفت. سر ناهار او مقابل من نشسته بود، دلشکسته به نظر می‌رسید و کاملاً خاموش، طوری که برای مدت زیادی تخم‌مرغ و مایونز به سختی از صورتش می‌ریخت. 4 سعی کردم گفتگویی با او داشته باشم اما به جایی نرسیدم. شاید کر بود اما مطمئن نیستم. در هر حال او در نظر من همانند یک نسخه شبح‌زده [Haunted] از خود قبلی‌اش بود. زشتی مثال‌زدنی‌اش، پیپش و لباس‌های بنجلش همچون اثاثیه‌ای بود اطراف یک سکوی فراموش شده. در آن زمان من به شدت در زمینه مسائل سیاسی فلسطین فعال بودم: در 1977 عضو شورای ملی شدم و در غالب بازدیدهای مکررم از بیروت (در طول جنگ داخلی لبنان) برای دیدن مادرم، به طور منظم عرفات و بسیاری از رهبران دیگر آن روز را می‌دیدم. تصور می‌کردم که این یک دستاورد بزرگ است که سارتر را در آن لحظه حساس از رقابت کشنده‌مان با اسرائیل برای صدور یک بیانیه طرفدارانه فلسطین ترغیب کنم. در خلال ناهار و جلسه بعد از ظهر من پی‌یر ویکتور را به عنوان یک رئیس ایستگاه سمینار که سارتر هم خود از قطارهایش بود، شناختم. علاوه بر پچ‌پچ‌های مرموزشان سر میز، او و ویکتور گهگاه بلند می‌شدند؛ ویکتور پیرمرد بیقرار را به بیرون هدایت می‌کرد، به سرعت با او صحبت می‌کرد، یکی، دو بار سری تکان می‌داد و بعد برمی‌گشتند. در این میان هر یک از اعضای سمینار می‌خواست صحبت خود را ارائه دهد، لذا غیرممکن بود که بتوان استدلالی را پروراند، به هر صورت به زودی روشن شد که کمک به اسرائیل (که امروزه عادی‌سازی normalisation نامیده می‌شود) موضوع واقعی جلسه بوده است نه ]کمک به[ اعراب یا فلسطینی‌ها. چندین تن از اعراب قبل از من تلاش کردند تا برخی از روشنفکران بزرگ را درباره عدالت در موضوع منازعه خود متقاعد کنند به این امید که او به آرنولد توین‌بی یا سین مک‌براید دیگری بدل شود. تعداد کمی از این عالیجنابان این‌گونه شدند. به نظر من می‌رسید که سارتر ارزش این تلاش را دارد به این دلیل که من نمی‌توانستم موضع او در قضیه الجزایر را فراموش کنم که به عنوان یک فرانسوی قطعاً باید دشوارتر از یک موضع انتقادی از اسرائیل می‌بود. البته من اشتباه می‌کردم. همچنان که بحث پرطمطراق و غیرجالب پیش‌ می‌رفت، دائماً به یاد خود می‌انداختم که من به فرانسه آمده‌ام که به چیزی که سارتر می‌گوید، گوش دهم نه افرادی که نظراتشان را می‌دانستم و آنها را چندان جذاب نمی‌یافتم. از این‌رو با گستاخی اوایل بعد از ظهر جلسه را قطع کردم و اصرار کردم که فوراً از سارتر بشنویم. این موجب آشفتگی در میان همراهان ]سارتر[ شد. سمینار به تعویق افتاد تا مشورت سریعی بین آنها صورت گیرد. من تمام این قضیه را مضحک و در عین حال تأسف‌بار یافتم چرا که سارتر به ویژه خود هیچ نقش مشهودی در این مشورت نداشت. نهایتاً ما توسط پی‌یر ویکتور آشکارا عصبانی، دور میز جمع شدیم و او با بدیمنی یک سناتور رومی گفت: «سارتر فردا صحبت می‌کند.» 5 از این‌رو ما، مشتاقانه در انتظار جلسه صبح روز بعد، مرخص شدیم.مطمئناً سارتر چیزی برای ما داشت: یک متن تایپ شده آماده دوصفحه‌ای - من اکنون کاملاً از روی خاطره بیست سال پیشم می‌نویسم - که شجاعت انور سادات را با پیش‌پاافتاده‌ترین ابتذالی که قابل تصور است، تحسین کرد. اکنون به خاطر ندارم که چقدر درباره فلسطین یا منطقه یا گذشته تراژیک گفته شد. مطمئناً هیچ اشاره‌ای به استعمار مهاجران توسط اسرائیل که از بسیاری جهات شبیه کار فرانسه در الجزایر بود، نشد. این سخنرانی تقریباً به اندازه یک گزارش رویترز آموزنده بود که مشخصاً توسط ویکتور جسور نوشته شده بود تا سارتر را که به نظر می‌رسید کاملاً تحت امر اوست، از مخمصه نجات دهد. من کاملاً به هم ریختم وقتی دریافتم این قهرمان روشنفکری در سال‌های آخرش تسلیم چنین مرشد مرتجعی شده است و مبارز سابق عرصه ستمدیدگان، در موضوع فلسطین چیزی بیش از تحسین متعارف و ژورنالیستی یک رهبر از پیش مشهور مصری برای عرضه ندارد. باقی روز سارتر به سکوتش ادامه داد و جلسه همانند قبل پیش رفت. من به یاد یک داستان مشکوک افتادم که سارتر بیست سال قبل برای ملاقات با فانون (که در آن زمان از سرطان خون مرده بود) به رم سفر کرد و او را درباره درام الجزایر (طبق داستان) 16 ساعت ممتد نصیحت کرد، تا اینکه سیمون او را از این کار بازداشت. آن سارتر برای همیشه رفته بود.وقتی رونوشت سمینار چند ماه بعد منتشر شد، مداخله سارتر ویرایش شده بود و حتی بیش از پیش بی‌ضرر گشته بود. نمی‌توانستم تصور کنم چرا؛ و تلاش هم نکردم که بفهمم. هرچند هنوز شماره له‌تام‌مدرن را که همه ما در آن به چشم می‌خوریم دارم. قادر نبودم خودم را وادار کنم که بیش از چند چکیده را بازخوانی کنم، امروز صفحات آن کاملاً عادی و غیرجالب به نظرم می‌رسند. بدین سان من به پاریس رفتم تا از سارتر بشنوم همچنان که سارتر به مصر دعوت شد، تا روشنفکران عرب با او ملاقات و گفت‌وگو کنند، دقیقاً با همان نتیجه، با این حال اگر نگویم مواجهه من لکه ننگ بود، ملون بود، با حضور یک واسطه غیرجذاب، پی‌یر ویکتور که گمان می‌کنم از آن موقع در گمنامی‌ای که شایسته آن بود، ناپدید شد. گمان می‌کردم پس از آن همچون فبریس 6 در جستجوی نبرد واترلو ناموفق و ناامید بودم. یک پانوشت دیگر. چند هفته پیش تصادفاً برنامه هفتگی بحث فرهنگی [bouillon de culture]برنارد پی‌و را دیدم که در تلویزیون فرانسه نمایش داده شده بود و کمی بعد مجدداً در ایالات متحده به نمایش درمی‌آمد. برنامه پیرامون سارتر بود، اعاده حیثیت آرام پس از مرگش، برجستگی جدیدش به رغم انتقادات مستمر از معاصی سیاسی او. برنارد هانری لوی که به ندرت کسی در کیفیت ذهن و شجاعت سیاسی می‌تواند تا این حد با سارتر متفاوت باشد، آنجا بود تا مطالعه ظاهراً تصدیق‌شده خود پیرامون فیلسوف پیر را عرضه کند. (اعتراف می‌کنم که آن را نخوانده‌ام و برنامه‌ای برای خواندنش ندارم) هانری لوی مغرور گفت، خیلی هم بد نبود، چرا که چیزهایی درباره سارتر هست که دائماً تحسین می‌شد و به لحاظ سیاسی درست بود. هانری لوی این را به این هدف گفت تا چیزی را که نقادی محکم سارتر می‌دانست (و توسط پاول جانسون به سرود تهوع‌آوری [nauseating Mantra]تبدیل شده بود) در این مورد که همواره پیرامون کمونیسم بر خطا بوده، متعادل کند. هانری لوی گفت «به عنوان مثال سابقه سارتر درباره اسرائیل بی‌عیب بود: او هرگز منحرف نشد و یک پشتیبان تمام‌عیار دولت یهودی باقی ماند.» کلمات «سابقه سارتر درباره اسرائیل بی‌عیب بود» یک نقل قول نزدیک کلمه به کلمه است. به دلایلی که همچنان نمی‌توانیم درباره آن مطمئن باشیم سارتر واقعاً در موضع مبنایی طرفداری از صهیونیسم ثابت ماند. چه به این دلیل که ]شاید[ ضدسامی شناخته شود، یا به دلیل اینکه ]ممکن است[ پیرامون هولوکاست احساس گناه می‌کرد یا اینکه به خود اجازه نمی‌داد هیچ تقدیر عمیقی از فلسطینیان به عنوان قربانیان و رزمندگان علیه بی‌عدالتی اسرائیل کند یا به دلایل دیگری که هرگز نخواهم فهمید. تمام آنچه می‌دانم این است که به عنوان یک مرد خیلی پیر تقریباً مشابه موقعی بود که کمی جوان‌تر بود: ناامیدی تلخ از هر عربی (غیر‌الجزایری‌ای) که او را به دلیل مواضع دیگر و کارش تحسین می‌کرد. مسلماً برتراند راسل بهتر از سارتر بود و در سال‌های واپسینش (هرچند وانمود کرد و شاید برخی بگویند کاملاً توسط همکلاسی سابق من در پرینستون و دوست سابقم رالف شونمان دست‌کاری شد) در واقع مواضع انتقادی منصفانه‌ای در برابر سیاست‌های اسرائیل درباره اعراب اتخاذ می‌کرد. شاید لازم باشد بفهمیم چرا مردان بزرگ پیر نهایتاً یا تسلیم خواسته جوان‌ترها می‌شوند یا ]تسلیم[ نوعی تمکین انعطاف‌ناپذیر به اعتقادات سیاسی غیرقابل تغییر. این فکر دلسردکننده‌ای برای اندیشیدن است، اما در مورد سارتر اینگونه بود. به جز الجزایر، عدالت منازعه عرب به سادگی نمی‌توانست تأثیر زیادی بر او بگذارد و نمی‌دانم که آیا این تماماً به خاطر اسرائیل بود یا به خاطر فقدان بنیادین همدردی به دلایل فرهنگی یا شاید دینی. در این مورد او کاملاً بی‌شباهت به دوست و معبودش ژان ژنه بود که اشتیاق عجیب خود به فلسطینیان را با اقامت موقت تمدید شده با آنها و نوشتن ]نوشتارهای[ فوق‌العاده «چهار ساعت در صبرا و شتیلا 7 ] [Quatre Heures en Sabra et Chatila» و «زندانی عشق ] [Le Captif amoureux» برپا داشت. یک سال پس از برخورد کوتاه و ناامیدکننده ما در پاریس، سارتر درگذشت. به روشنی به خاطر دارم چقدر از مرگش ماتم‌زده شدم.


هفته‌نامه الاهرام/ 18 - 24 می 2000/ شماره 482/ ترجمه: محسن صبوریان


..............................
پاورقی:
1- دی‌دایال (The Dial) مجله‌ای آمریکایی بود که از 1840 تا 1929 چاپ شد. از 1920 تا 1929 عرضه کننده تأثیر‌گذار ادبیات مدرنیستی بود.
2- دانشگاهی در بیرزیت فلسطین در نزدیکی رام‌الله
3- ساحل جنوبی رودخانه سن‌ در پاریس
4- احتمالاً کنایه از دلشکستگی و بی‌عاطفگی سارتر است. جمله اصلی چنین است: ...Totally uncommunicative , With egg and mayonnaise Streaming haplessly down his face for much too leng a time.5- عبارت به فرانسوی است: Demain Sartre Parlera.
6- Fabrice (Fabrizio) del Dongo قهرمان ایتالیایی رمان «صومعه پارم ] La chartreuse [de Parme» از استندال ( 1783 - 1842)
7- نام صحیح این اثر چهار ساعت در شتیلا است:
.
منبع: سایت خبـــر آنلایـن

شهریور ۱۲، ۱۳۸۸

این شب است که خورشید را تعریف می کند نه روز...






وضعیت ناامیدکننده‌ی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم مرا سرشار از امید می‌سازد.

(مارکس، نامه به روگه)


.............................................
پ.ن: درخت گردکان با این بزرگی
درخت خربزه الله و اکبر





تیر ۰۹، ۱۳۸۶

139..

SOCIOLOGIE
« La sociologie ne mériterait peut-être pas une heure de peine si elle avait pour fin seulement de découvrir les ficelles qui font mouvoir les individus qu'elle observe, si elle oubliait qu'elle a affaire à des hommes, lors même que ceux-ci, à la façon des marionnettes, jouent un jeu dont ils ignorent les règles, bref, si elle ne se donnait pour tâche de restituer à ces hommes le sens de leurs actes. »
(« Célibat et condition paysanne », Études rurales, n°5/6, 1962, p.109. Repris dans Le bal des célibataires, Seuil, 2002, p.128)



جامعه شناسی « اگر جامعه شناسی بر آن بود که هدف خود را کشف رشته هایی بداند که افراد مورد مشاهده اش، را به حرکت در می آورند یعنی سبب می شوند آدم ها، همچون عروسک های خیمه شب بازی، نقش هایی را بازی کنند که از قواعد آنها بی خبرند؛ اگر جامعه شناسی فراموش می کرد که با انسان ها سروکار دارد و خلاصه آنکه اگر نمی دانست که وظیفه اش بازگردندان معنی به رفتارهای این انسان هاست، حتی ارزش یک ساعت وقت تلف کردن را هم نداشت.»
(« تجرد و موقعیت روستایی»، مطالعات روستاییریال شماره 5/6 ، 1962، ص. 109.انتشار مجدد در «رقص مجردان»، انتشارات سوی ، 2002، ص. 128 .)

بورديو