‏نمایش پست‌ها با برچسب اندیشه و نقد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اندیشه و نقد. نمایش همه پست‌ها

آبان ۳۰، ۱۳۸۹

دنیای کودکان-1


مدتی است می خواهم در رابطه با ضعف ها ، صدمات و آسیب های نظام آموزشی به خصوص در سنین زیر 10 سال مطلبی ، مقاله ای چیزی بنویسم اما نمی شود و زمان اش یافت نمی شود. دیروز آقای صاد در انتشارات کتابی برای بررسی و اعمال نظر به منظور تولید در ایران به بنده داد که با دیدنش اتفاق خاصی نیفتاد ، اما وقتی توضیحاتش را برایم داده شد و انجام دادم،کمی  هنگ کردم ، بیشتر  از آن ذوق کردم ، مقداری بیشتر از قبلی ها افسوس خوردم و بیش از همه حالم دگرگون شد که واقعن آنها چه هزینه ها  و چه ایده هایی برای یادگیری و آموزش به کودکانشان دارند.
.
ماجرای این کتاب فرانسوی که نامش «mon premire livre, des odeurs et de couleurs» است و انتشارات «auzou»به چاپ رسانده ، راجع به آموزش نام میوه ها رنگ  آنها و شکلشان به کودکان است. در هر صفحه عکس میوه هایی چون ، توت فرنگی ، پرتغال ، سیب ، گیلاس ، موز و .... وجود دارد که در کنار آن نام میوه نیز نوشته شده است.
تا اینجای ماجرا چیز پیچیده ای جز گرافیک جذاب این کتاب وجود ندارد. نکته مهم ماجرا اینجاست. کافی است کودک دستش را روی هر میوه کمی حرکت دهد و سپس کتاب را نزدیک بینی حود بگیرد. آن بخش که عکس آن میوه است بوی همان میوه را میدهد. دقت کنید در یک کتاب شاید 10 برگی، کودک می تواند علاوه بر نام میوه و رنگ آن ، بوی میوه را نیز به حافظه خود بسپارد و از طریق بویایی نیز آموزش ببیند.
از میان حواس پنجگانه ، حواس بویایی و لامسه  شاید در سنین کودکی بیشترین درگیری را با کودک در خصوص ماندگاری داشته باشند. طراحان این کتاب و ناشر خلاق آن چه طور توانسته اند به این اندیشه برسند که هرچیزی را بخواهند باید تولید کنند؟ اساسا بارش ایده تا کجای جهان توسعه یافته جای رشد و نمو دارد؟! البته مدل های فراوان دیگری در همین دفتر ما(که شاید یک دهم درصد تولیدات ناشران اروپایی و امریکایی نیز نباشد) وجود دارد که دیدنشان بیشتر ناراحت کننده است تا خوشحال کننده. برای مثال ناشری کانادایی به نام کیدز(kids)  آموزش های چون نام حیوانات ، صدای حیوانات ، میوه ها ، اشکال ، وسابل نقلیه ، رنگ ها ، دوستان ، طبیعت و ... را طوری خلاقانه بر روی کاغذهای 80 درصد بازیافتی انجام می دهد که کودک که هیچ بزرگترها هم از خواندن و ورق زدن این کتاب ها خسته نمی شوند. کیدز جدای از سرگرم کردن و آموزش به کودکان فرهنگ استفاده از بازیافت را نیز در آنها درونی می کند .دیزاین و بسته بندی های فوق العاده ، گرافیک و تصویر سازی های چشم نواز و متون و داستان های روانشناسانه و تخصصی کودک آنچنان به درستی کنار هم نشسته اند که واقعن جای انتقاد برای همچو مایی که تازه بار اولی است این ها را می بینیم نمی گذارد.
غرض از نگارش این متن شاید کمی نشان دادن حقارت علمی ، آموزشی ، محتوایی و تکنولوژیکی آموزش در کشور ما باشد ، اما نکته مهمترش گستره بی انتهای ذهن خلاق پدید آورندگان این آثار است. اینکه به خود اجازه می دهند تا به چه میزان در هر چیز ورود یابند و پیش روی کنند. چیزی که ما در طول روز به راحتی از کنار آن می گذریم. ایده های بسیار خود را بایگانی و فراموش می کنیم به این دلیل که نه شرایط اش فراهم است و نه ابزار و امکاناتش . شاید بشود راهی برایش پیدا کرد ، با کمی دقت ، کمی تامل ، کمی مطالعه و مشورت و مشورت و مشورت.
دیگر زمان آن گذشته است که ایده ها را در ذهن نگاه داشت تا نکند کسی پیدا شود و آن را بدزدد و به نام خودش ثبت کند. در دنیای امروز برد با کسی است که اولین بار آن را ارئه کند و الا که هزاران ایده ناب وجود دارد و آنها که در سر توست به ذهن هزاران نفر دیگر هم رسیده است.
باید بر این باور رسید که هر کس در اندازه خودش و در پوزیشن شغلی ، خانوادگی ، حرفه ای و سبک زندگی روزمره می تواند خلاق تر باشد.
-----------------------------------------------
پ.ن : نمونه ای از این خلاقیت ها شاید بیل گیتس ، استیو جابز ، فیس بوک در خارج از ایران و کرباسچی ، شهرام جزایری ، و همین اواخر مهران مدیری باشد. گردش مالی یک سریال خانوادگی را در اینجا ببنید. 

آبان ۲۲، ۱۳۸۹

از واژه دو وجهی «تکرار» خسته ام






همه ی حقیقت نزد هیچ کس نیست



آبان ۱۸، ۱۳۸۹

match point










    روز بعد باز دوباره برگشته بودم به دفتر.احساس بیهودگی می کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز بهم میخورد.نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا.همه ی ما فقط ول می گشتیم و منتظر مرگ بودیم.در این فاصله هم کارهای کوچکی می کردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم .بعضی از مت حتی این کارهای کوچک را هم نمیکردیم.ما جز نباتات بودیم .من هم همین طور.فقط نمیدانم چه جور گیاهی بودم.احساس میکردم که یک شلغمم.تلفن زنگ خورد.برش داشتم.
_ بله؟
_ آقای بلان شما یکی از برندگان قرعه کشی جوایز ما هستید.


کتاب: عامه پسند
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
مترجم:پیمان خاکسار
نشر چشمه
4000 تومان


فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

.داستان روزمرگی یک کارمند

«یا چگونه به قیمت فسیل شدن ات از شر نیش و کنایه بعضی ها خلاص شوی»










 8 صبح دفتر کار
وقتی می نشینم اولین کاری که می کنم فرو کردن دکمه پاور به داخل کیس است. یعنی که هی! صبح شد ، بیدار شو
آرام آرام کارش را می کند و لختی طول می کشد که با آن صدای ویندوز(که نمی دانم چرا بیش از دو هزار بار شنیده ایم و روی مخ مان نیست) می گوید که من هستم. البته بعدش کمی قر و قمیش می آید تا رفرش اش کنیم و اینها. دانه دانه الباقی نرم افزارها می آیند وعرض ادب می کنند و مینی مایز می شوند. گوگل تالک، آواست، این اواخر هم فور شر، باقی چیز ها خدا رو شکر خبری ازشان نیست.
یک چیزی هم هی آلارم می دهد که فلان درایو پر است و جون بچه ات بیا و خالی اش کن.
کار خاصی نمی کنی. اول از جی – میل شروع می کنی . به وبلاگ ات سر می زنی، گودر می خوانی و این اواخر که هم که باز(BUZZ) آمده است این وسط مسط ها...
به حمدالله که فیس بوک را با ما کاری نیست.  فقط هر صبح باید مثل شازده کوجولو که بائوباب ها را هرس می کرد ، میل های بی خود و دعوت نامه های مختلف فیس بوک و توییتر و این قبیل آت و آشغال ها را از پیج میل تمییز کنم.
یک موسیقی ای چیزی پلی می کنی. کارهای روزمره را شروع می کنی. تماس ها ، یادداشت ها و خلاصه هر چه که مربوط به کارت است. یک چای می خوری با قند. اگر خیلی دل و دماغ نداشته باشی می روی دم در این پا آن پا می کنی که کی نگهبان را می شود پیچاند و به یک بهانه ای از در رفت بیرون آن کوچه پس کوچه ها سیگاری گیراند.
از آنجا که محیط های کاری من از تعداد کفش های عمرم بیشتر بوده، تقریبن تمام پس کوچه های اطراف گله به گله  برخی محله های  تهران را می شناسم. یعنی بر فرض مثال اگر دفتر کارم را درست نقطه وسط یک دایره بدانیم،  من تا شعاع یک کیلومتری بلکه ام بیشتر اطراف آن را متر کرده ام . و آن هم به خاطرهمین عادت زشت و حال به هم زن من از نگاه دیگران.
وقتی بر می گردم که پله ها را بالا بروم می بینم که نگهبان چپ چپ نگاهت می کند. خیال ات راحت می شود که خوب شد فهمید و او بفهمد یعنی تمام ساختمان فهمیده اند. برای من که مقوله ی مهمی محسوب نمی شود.
بر می گردی پشت میزت . دوباره کمی کار و کمی حال و احوال پرسی با پیج دوستان دیگر. کمی هم از خبرگزاری ها و سایت ها و اینها سراغ می گیری و خیال ات راحت می شود که جهان به همان گندی دیروز است و نه از نگرانی هایت کاسته شده  و نه یک موج غم عجیبی ناگهانی سرت هوار شده است و چون خوب میدانی که خانه ات را زیر بهمن ساختی و استرس و عذاب اش را از قبل کشیده ای با خیال راحت یک چای دیگر می خوری و کمی با همکار روبه رویی گپ می زنی که این دقیقن بزرگترین حماقت روزت می شود، چرا که در این قبیل محیط ها به هیچ چیز حتی خودت هم نباید اعتماد کنی. به حتی خودت را خیلی جدی گفتم!
نماز می خوانم ، نهار می خورم، برمی گردم سر جایم. لحظه های بعد از نهار افسردگی می گیرم. دلیل خاصی ندارد. وقتی سیر می شوم حالم خیلی بدتر از زمانی است که گرسنه ام. در کنارش به این فکر می کنم که چه روز پوچ و مسخره ای بود.(و جالب این است که هروز هم به ش فکر می کنم.) ترقیب می شوم که کمی کتاب بخوانم و همین طور لا به لای کتاب خواندن که معولن هم خیلی نمی توان بر روی اش تمرکز کرد به عصر فکر می کنم که چه کارهایی وجود دارد برایش. یعنی دقیقن از زمانی که قرار است زندگی تو تازه شروع شود. از ساعت 4 عصر.
قبل از رفتن یک بار دیگر کارهای نیمه تمام روز را تمام می کنی.موزیکی که هوس کرده ای دوباره بشنوی را می شنوی، به ساعت نگاه می کنی و دوباره هی به ساعت نگاه می کنی و آنقدر نگاه می کنی که یادت می رود به چه منظور بوده است و ده دقیقه هم دیر تر از وقت اتمام کار از محیط آنجا خارج می شوی.
اینجوری می شود که بهترین ساعات روزت را مجبور می شوی سپری کنی تا برای مثال ، بگویند فلانی شاغل است(چون مادر و خانواده و اقوام روزنامه نگاری و تحقیق و نوشتن را کار نمی دانند). برای آنکه باقی روزت را نه دل آنان را بسوزانی و آنها را عذاب بدهی و هم اینکه به هزار نفر جواب ندهی که بیکار نیستی و کار داری و نمی میری از گرسنگی و می توانی قسط هایت را به موقع بدهی و اگر عمری بود کمی تفریح !!! کنی و اینها ، ترجیح می دهی بهترین ساعات روزت را اینگونه سپری کنی و خیال ایت راحت باشد که 4 عصر تا 10 – 11 شب را می توانی به همان کارهای مورد علاقه و به نظر دیگران بی خودت برسی.

..............................................
پ.ن:  این صندلی و این میز و این اتاق همانهایی است که عذاب و کابوس دو ماه آخر سال هشتاد و هشت را برایم رقم زده بودند، اما انگار امروز اثرشان را از دست داده اند.
دیگر به اندازه آن روزها از اینجا بدم نمی آید. شاید دلیل اش این باشد که هنوز کار اینجا شروع نشده است. شاید هم دلیلش این باشد که از ماه دیگر قرار نیست اینجا باشم و می روم پی زندگی خودم.
به هر حال از قبل از نوروز بسیار بهترم و تمام تلاش ام این هست که همینطور تا فینال پیش برم
پ.ن:  در پی تنطیم مقاله یا مینی پژوهشی هستم پیرامون این عنوان که سبک زندگی یک کارمند و رابطه تفکیک زمانی روزمره او با چهار الگوی نظام اجتماعی ، فرهنگی ، شخصیتی و اقتصادی فرد
پ.ن:  دوستی به اسم جواد که خیلی خیلی خیلی عزیز است برایم. دیر به دیر می بینمش . عمران خوانده است و از دست همین معظلی که اینک برایتان نقل کردم، ول کرده رفته در پایانه باربری بین شهری، دفتری زده است و از این جور کارها می کند ، همیشه وقتی تماس می گیرد یا می گیرم، نخستین جمله اش این است:
«سلام بر متخصص کارهای بی خود» و جواد تنها کسی است که نه تنها ازش نمی رنجم، بلکه عاشق این جمله اش هستم.

اسفند ۱۸، ۱۳۸۸

سپــید، سیــاه، یا کمی سپید، کمی سیاه ... خاکستری نه !











روزهای آخر سال هشتاد و هشت است. بی شک برای همه این سال به یاد ماندنی خواهد شد. فردا می توانید با افتخار یا از روی شرمساری نوه هایتان را دور خودتان جمع کنید و بگویید که فلان کردیم و بهمان و یا ما بیشتر اهل تفکر و عمق بودیم و نظاره گر بودیم یا چه میدانم بگویید کل مدت هشتاد و هشت را اوین بودید و یا اصلن ایران نبودید. بگویید کارمند دولتی بودید، روزنامه نگار مستقل بودید، پارچه فروش بودید و وارادات می کردید ، جزو نیروهای ارزشی بودید، منافق بودید، دانشجو بودید یا چه می دانم بگویید کارگر ساختمان بودید، همه چیز می توانید بگویید اما اگر نوه تان ازتان پرسید چه می کردید؟ چه کاره بودید؟ نمی توانید بگویید «کسی» نبودم. نمی توانید وجودتان را انکار کنید، اصاحب کهف هم قصه کتاب هاست.
هر چه دلتان بخواهد می توانید بگویید. اما آن روز دیگر نمی توانید دو پهلو حرف بزنید. من من کنید و بگویید نمی دانم حق با کیست و چه کسی دروغ می گوید . آن روز تاریخ خیلی چیزها را روشن کرده است و شما مانده اید:

خیلی حر فها برای گفتن دارید، یا کمی حرف برای گفتن دارید، اما بی «حرف حساب»نیستید.
.

روزهای آخر سال هشتاد و هشت است. چیزی نمانده که احساس کنید یک سال دیگر هم از عمر پربرکتان(انشاالله) گذشته است. فکر می کردید که امسال کتاب بیشتر بخوانید، کلاس فلان چیز بروید، ازدواج کنید و یا خانه ای بهتر اجاره ، رهن و زبانم لال بخرید. گمان می کردید بروید با چه میدانم کسی آشتی کنید و کدورت ها دور بریزید یا مثلن به کسی که مدت هاست عاشق اش هستید، ابراز علاقه کنید.جرات نکردید؟ ریسک نکردید؟ آشتی نکردید؟ تصمیم نگرفتید؟
فکر می کردید بیشتر زندگی می کنید و بیشتر روزها را می فهمید. جاهای بهتری می روید. حواستان را بیشتر جمع می کنید، دکتر می شوید، مهندس ، روزنامه نگاری حرفه ای تر یا نویسنده ای که عاشق داستانهایش می شوند... چه شد؟ خواندید؟ کردید؟ شدید؟ چه شد؟ هیچ اتفاقی نیفتاد ، یا کمی از آن ها نیفتاد.
 هیچ کدام از این کار را نکردید یا بعضی هاشان را نکردید.

کار، بی کار ،یا کمی کار ، کمی بیکار. اما بی دغدغه و «به هر جهت» نیستید
.


روزهای آخر سال هشتاد و هشت است ،هی می نشینید  و به زمین و زمان و انس و جن ناسزا می گویید که چرا نشد که بشود؟ چرا هیچ اتفاق خوبی نمی افتد؟چرا هر سال از قبل بدتر است و هزاران چرای اعصاب خورد کن دیگر که چاره اش درمان نیست که درمانی ندارد که بلد نیستیم درمان اش کنیم. راه می رویم، می نشینیم و دسته جمعی فحش می دهیم و این و آن را متهم می کنیم و همه افکار و دردها و حرف ها را ته نشین می کنیم. که چه بشود؟ که بگوییم زخمهای آدمی سرمایه های اوست؟ که بگوییم ارزش عمیق هر کس به اندازه حرفهای نگفته اش است؟ که بگوییم سبزها بیهوده قرمز نشده اند؟ یا که بگوییم این نیز بگذرد؟ این رکب ها و فرمولها دیگر کهنه شده است. راستش را بخواهی تو ذوق می زند، خیلی تابلو ست. برای جوانان نسل سوم است که همه شان از دم مرده اند. این نسل سوم ها به هیچ دردی نمی خوردند. به هیچ دردی. فقط راه می رفتند ، مثل آنارشیست ها به در و دیوار لگد می کوبیدند و هی می گفتند جوانی مان دود شد رفت هوا ! فرصت های ما له شد! شور ما کشته شد و شعور ما خدشه دار شد! احساساتمان کف خیابان ها ریخت و یاران مان به اسارت رفتند... همه شان مردند. آب هم از آب تکان نخورد.
چه شد؟ با داد و بیداد به شان جوانی شان را پس دادند. گفتند دردت چیست؟ گفتتند: بیا آزادی؟ بفرما عدالت ، بیا مسکن و تحصیل و شرایط عاشق و ازدواج  یا بیا حقوق اجتماعی و آزادی بیان و استقلال و سینما و موسیقی و کتاب؟ نه عزیزم! این ها رویاهای یک نسلی بود که به هیچ درد نخوردند و همه جوانی شان را فریاد زدند و یا منزوی شدند و یا کمی فریاد زدند و کمی منزوی شدند.

فریاد، سکوت، یا کمی فریاد، کمی سکوت ، اما بغض ها یت متعادل نیست.
.


روزهای آخر سال هشتاد و هشت است. راننده تاکسی ها بیشتر غر می زنند. مغازه دار دندان گرد تر می شوند. پلیس راهنمایی بی اعصاب تر، سیاست مداران بی بخار تر ، دستفروشان پر استرس تر، پیر ترها چشم انتظار تر،بچه ها شاد تر، و مردم پر تحرک تر.
طاق ها امیدوار تر  و جفت ها زیرک تر...
آسمان کثیف تر می شود و جای سوزن انداختن در خیابان ها و پیاده رو ها کمتر و کمتر...
این مهم نیست که تحرک جنبه مثبت دارد یا نه، با شادی همراه است یا نه ، ته دل همه نشاط است یا نه ، و همه با آغوش باز منتظر سال نو هستند یا نه...
این مهم است که همه می دوند، که تلاش می کنند ، که همه دائما ... که همه مثل... که همه از ... که همه تا...
مهم این نیست که دویدن بی هدف باشد، که بی دلیل باشد، که از سر اجبار باشد یا چه میدانم هزار چیز دیگر.
حتی این هم مهم نیست که شب عید باشد یا نیمه تابستان یا اول مهر، اگر تنها لحظه ای ندوی خیلی عقب می مانی یا کمی عقب می مانی.
قوی تر نمی شوی، ضعیف تر نمی شوی، یا کمی قوی تر می شوی، کمی ضعیف تر، اما حتمن بی حس می شوی ، سر می شوی

امیدوار، نا امید، یا کمی امیدوار ، کمی نا امید، اما پوچ و بی چیز نیستید.
.


روزهای آخر سال هشتاد و هشت است .یا پیدایش نمی کنی، یا وقتی که پیدا می کنی دیگر دیر است. یا عاشق اش نمی شوی یا وقتی می شوی دیگر دیر است. یا شروع نمی کنی یا وقتی شروع می کنی دیر است. یا تمام نمی کنی یا وقتی تمام می کنی که دیر است.
کلن یا هیچ چیز رخ نمی دهد، اتفاق نمی افتد ، شروع نمی شود و خاتمه نمی گیرد مگر آن که دیر بشود. زمان های اصلی وقوع آ نها کجا بودی؟
 خیلی خواب بودی، زیادی بیدار بودی، یا کمی خواب و کمی بیدار بودی، اما لا قید و بی اعتقاد و بی غم نبودی.
.



روزهای آخر سال هشتاد و هشت است. هیچ چیز عالی نیست، هیچ چیز خیلی خوب هم نیست، حتی هیچ چیز کمی هم خوب نیست. همه چیز افتضاح است. یا اگر نباشد خیلی بد است و اگر این هم نباشد حتمن بد است و خوب وجود ندارد.
با اینکه همه چیز عالی که نه، خیلی خوب هم نه، خوب هم حتی نه و واقعن بد است شاید چیزی ، حکایتی و روایتی کمی و فقط کمی خوب باشد. همه چز از کم شروع می شود

خیلی زشت ، خیلی زیبا، یا کمی زشت و کمی زیبا، اما قدرت سلیقه و ذوق  تو هنوز سالم است.
.



تمام شد. سال هشتاد و هشت هم تمام شد. ذوق کردیم. خیلی خندیدیم و خیلی خیلی گریستیم. خیلی شاد بودیم و خیلی خیلی بغض داشتیم. خیلی ها ماندند کنارمان و بیش تر از آنچه گمان می کردیم از پیش ما رفتند. آرام شدیم و کمی بیشتر از آن نگران و و پر استرس ...
سال هشتاد و هشت تمام شد. اولش خوب بود، کمی بعد عالی بود. به اندازه تمام عمر عالی بود. بعد ترش دلهره آور شد و رفته رفته ترسناک. بخش هاییش اسلشر بود و بعد کمی آرام تر شد. شوک هایی وارد می شد اما دیگر جانی نمانده بود. گاهی از داخل مازوخیست غلبه می کرد و دستانمان جگرمان را روی داریه می ریخت. گاهی هم همه اعضا متحد می شدند و عضو ناقص را با جان و دل حفظ می کردند.

سال هشتاد و هشت باقی خواهد ماند. مثل خیلی سالهای دیگر
سال هشتاد و هشت باقی نخواهد ماند . مثل خیلی سالهای دیگر
یا کمی باقی باقی خواهد ماند
کمی باقی نخواهد ماند

 و هرگز فراموش نمی شود.ماندگار می شود


..........................................
پ.ن : برای پا نویس حرف زیاد دارم. حاشیه ها همیشه پر رنگ تر از متن اند و این گاهی خوب است و گاهی بد ، یا گاهی...
پ.ن: نسبی است. شادی ، درد ، رنج ، امید ، اعتقاد ، تلاش و هر امر دیگر . یک چیز مطلق است. بی برو برگرد... ریشه اش«حب» است. حالا هر چه می خواهی آن را با تمام صفت ها و قید ها و پسوند ها و پیشوند ها و مصدر ساز ها و ... نسبی اش کن.
پ.ن:" تکرار تلخ است. اما گند نیست. فاصله اندکی توبه ها خیلی لذت بخش است خیلی...* "
پ.ن: به همه دوستان ام سلام می کنم و از همین جنس ناب و خالصی که در اختیار من است به همه شان ارزانی می کنم. باشد تا تمام راست ها و دروغ ها و کمی راست ها و کمی دروغ ها را با اندکی شادی و لختی امید و با رنجی کمتر طی کنند


*: توضیحات ندارد. سقف شرایط کوتاه است.
ارادت..

اسفند ۰۳، ۱۳۸۸

من ... . پس می جنگم



  کسی که جنگ جو است باید هموراه در حال جنگ باشد،
     زیرا که زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد.



فـردریـش نـیــــچه

..................................................

پ.ن: سایت آپلود عکس بلاگ اسپات را زدند دوستان سایبری ما ترکوندن. عکس ها و لوگوی من بالا نمی یاد!!
حالا هی بیایم از آرامش و اعتدال بحرفیم.

بهمن ۰۴، ۱۳۸۸

بغض های دائمی




پدرم دائما حرص و جوش من را می خورد که دائما در حال گمراه شدن هستم و هر روز گمراه تر از دیروزم. طبیعی است و به او حق می دهم و تنها دلیلی که به نظرم او حق دارد، این است که اگر من در تمام طول تاریخ زندگی ام بخواهم سه نفر را در تمامی ویژگی ها و فاکتور های مورد علاقه و ... انتخاب کنم، او حتمن نخستین بی نظیر زندگانی من است. نه که فکر کنید چون پدر من است این را می گویم. مهمترین دلیل اش این است که من تنها و تنها به یک نفر حسادت می کنم و آن هم پدرم است.
الباقی چیز های دنیا را واقعا باید دایورت کرد به .... . به قول مودب تر ها کفش-ات مثلن.
خلاصه داشتم می گفتم که دائما مرا به راه راست هدایت می کند و چند وقتی است که متوجه شده من به راه راست هدایت نمی شوم و تلاش می کند را ه راست را زورکی به سمت من هدایت کند که شاید در جایی معجزه ای رخ دهد و این حقیر کمی تا قسمتی آدم شوم.

بزرگترین دغده ی 2 هفته گذشته اش، منهای مسائل سیاسی و اینها که تقریبن امری است حل ناشدنی، دغدغه شغل من است که او را خیلی افسرده کرده است و می گوید با این اوضاع تو آخر عمر یا مثل علی بی غم ها می میری یا هم با اندک تسامح چیزی شبیه راک فلر می شوی. هر چند دومی بسیار بسیار بعیداست پس با آن کاری ندارم.
البته لازم به توضیح است که منظوراز علی بی غم ها دقیقا مصداق بخشی از جامعه است که من در آن می پلکم. آنها که نه حرف حساب بلدند و نه حرف حساب می زنند و نه دنبال پول اند و نه دنبال هیچ کوفت عینی و ملموس دیگر. به عبارت پدرم برای توصیف این قشر بسنده می کنم- همان علی بی غم ها-
اگر پدرم نام کسانی چون ونه گات، هاینریش بل ، یا چه میدانم سلبنجر را می دانست یا لا اقل کمی بیشتر از اسم و رسم با بوردیو و آدرنو و هابرماس و اینها آشنا بود، یحتمل در خوش بینانه ترین حالت مرا به همسایه های آنها نسبت می داد تا راک فلر. علی بی غم ها همین ها بودند که می نام بردم.

مهم این ها نیست مهم مسئله ایست که صادقانه روح ام را عذاب می دهد
به دعوت پدرم و برای فرار از این بحرانی که در حال غرق شدن در آن هستم، قرار شده تا به مدرسه پدرم بروم و کمی به مدیر مدرسه و بچه ها در زمینه فرهنگی و پرورشی کمک کنم. منم قرار گذاشتم به آنجا بروم با یک شرط: برگزاری کلاس نویسندگی و روزنامه نگاری، کمی تا قسمتی هم عکاسی.

ابتدا و به طور آزمایشی قبول کرده،اما خوب میدانم از آنجا که من را گمراه می داند،هرگز نمی گذارد با بچه های معصومی که امید و آرمان آینده این انقلاب و این مملکت هستند دم خور شوم.
من به مدرسه رفتم. با بچه ها گپ زدم و هر دقیقه از کلاس که می گذشت افسرده تر می شدم وکمی بیشتر از حد عادی احساس تپش قلب و نگرانی می کردم.
قبلن هم درس داده بودم اما این بار درد چیز دیگری بود.
در تمام مسیر در مترو تا رسیدن به مدرسه به این فکر کردم که چه بگویم و از کجا آغاز کنم، با دست پر و برنامه هایی عجیب تر به کلاس رفتم.
قصد داشتم از هوشنگ مرادی کرمانی و بهرام صادقی و چه میدانم جعفر مدرس صادقی حرف بزنم و ضرورت تقویت قلم را برایشان توضیح دهم.از ادبیات غنی و سرمایه ای که در حال نابودی است و ...

این کار ها را بریده بریده و با تنگی نفسی بی مانند انجام دادم.

.

خیلی برایم سخت بود دیدن بچه هایی 15 - 16 ساله که نسل چهارم و فردای من بودند. فردایی که دور است و فردایی که در نهایت خوش بینی و بالا ترین امید ، خاکستری است. فردایی پر غبــار برای منی که تمام روز را گوسفند می شمارم که دائما در خواب باشم، چه رسد به فردایی برای برنامه ریزی و هدف سازی...
.
شوق و شیطنت بچه ها حرارت بدن ام را بالا برده بود. بی اغراق کمی سست شدم. دائما در این فکر بودم که من به نوبه خودم چه باید بکنم، چه تدبیری بیندیشم و چه حرکتی انجام دهم تا نسل بعد، نسلی پر توان تر ، کم عقده تر و کم بغض تر را برای جامعه آماده کنم. نسلی که دیر یا زود قرار است جای فعلی من را بگیرد و از این به بعد من باشد.

نسل گمشده هایی که امروز تنها شورند و شوق و شیطنت.

.........................................................

پ.ن: اشاره به نام های بزرگان ادبیات و اندیشه تنها از روی علاقه من به آنها ست و گرنه خدا مرگ دهاد ما را اگر روزی آنها آمال و آروزیمان باشند

پ.ن: علی بی غم ها تعریف دیگری در دید پدرم دارند. اما علی بی غم های پدرم تفاوتی با «لنی»های من نمی کنند

پ.ن: و یاد جمله ای از ملکیان افتادم... (می نویسمش در آن گوشه)


دی ۲۰، ۱۳۸۸

جنبش سبز و گزاره «در باغ بودن»

تو مترو نشسته و مشغول خوندن هفته نامه اسمش رو نیار بودم . مسافر کناری ام که یه آدم حدودا 25-26 ساله بود، گفت داداش چه خبرا؟
گفتم از چی ؟
گفت همین اواخر دیگه؟ خبرای جدید رو می گم
من یه مدتی نبودم. خبری ندارم. اوین بودم . کلا از همه چیز دور بودم.

حرفش رو نذاشتم تموم بشه با یه حس اسمش رو نیار دیگه ازش پرسیدم: اوین بودی؟

گفت آره رفیق. خیلی وحشتناک بود. از ترس دو سه باری جونم تا حلق ام اومد بالا و خلاصه 5 دقیقه ای راجع به سختی ها و مشکلات اوین گفت و اینکه روزهای تلخی داشته و کلی کتک خورده بوده و اینا

منم که یه کمی تحت تاثیر قرار گرفته بودم با یه حال اسمش رو نیار دیگه پرسیدم حالا کی دستگیر شدی؟ روز عاشورا یا قبل ترش؟
گفت :نه داداش، سه هفته پیش دستگیرم کردند.
گفتم : کی ؟ اطلاعات؟ پلیس امنیت؟ بسیج؟کجا گرفتنت؟ تو خیاباون؟ یا اومدن تو خونه تون؟
بنده خدا یه کم هنگ کرد. بعد گفت نه بابا. نیروی انتظامی گرفت منو . داداش ببینم اصلا تو باغ نیستی انگارا...
با تعجب گفتم چه طور مگه؟ چرا تو باغ نیستم؟ ببخشید شاید به جا نیاوردم..!!
گفت : بابا دزدی کرده بودم. کار اصلی ام کیف قاپیه. یه شب یه خونه خالی بود رفتیم جارو بزنیم. پلیس از روی دیوار گرفتمون و بردمون اوین...
ولی واقعا اوین خیلی سخت و تلخ بود...
حالا نگفتی چه خبرا؟ از استقلال بگو داداش؟ چه کرده تو این یه مدت؟
و من وقتی بیشتر دقت کردم دیدم واقعا انگار تو باغ نیستما...

آبان ۰۶، ۱۳۸۸

« در باب تناقض و مولفه ـ ی زیستن »









بی رمق ترینِ لحظه های زندگی فرا می رسند و من کماکان یک امیدوارِ بالفطره ام.
قضاوتی نمی کنم
؛ در مورد انسانهایی که دیر یا زود متولد می شوند و امروز و فردا می میرند، که قضاوت کار ضعیفانِ بنی بشری چون من نیست.
همان به که بگذارم هر کس در تنهایِ خودش زندگی کند و در تنهایِ خودش روزها سپری کند و در تنهاییِ خودش بمیرد.
هر که به شما گفت تنها نیست بدانید دروغ می گوید ، چرا که اساسا انسان تنها خلق شده است و تنها می میرد.
و تنها یک« دوست » دارد که می داند دوری از او چون دوری زمین از خورشید است و این دوری عینِ نابودی و تباهی است.
پس هر که گفت تنهایم بدان که بزرگترینِ دروغ حیات بشری را شنیده اید ، چرا که محال است کسی تنها باشد ،

مادامی که او هست...

و او مادام هست و خواهد بود.
در یک نگاه همه دروغ می گویند ، چه آنها که با هم اند و چه آنها که تنهایند. چرا که هر دو گروه نفهمیده اند که تنهایی چیست و با هم بودن به چه معنا.
هر که گفت تنهایم بدان که او با همه است و هر که گفت با همه ام تنهایِ تنهاست.
درکِ واژه و مفهومی چون «فردیت» و «جمعیت» کارِ بشری نیست.

آدمی ، چونان درختی است که اگر برگ و بارش باشد شادمان و اگر خزان بیند گریزان است و مغموم .

و اساسا کیست که جز این باشد .!؟
.
باری ! فتحِ قله ها توشه می خواهد و در این هدف باید همه چیز را زمین نهاد
فتحِ قله ها آدمی می خواهد که نه خود پندارد که تنهاست و نه دیگران او را تنها یابند
فتحِ قله ها آدمی می خواهد که نه خود بداند که با جمع است و نه دیگران او را غیر از این بدانند.
.
فتحِ قله ها صعود می خواهد به منزلگاهی دهشتناک که آسمانش تاریک و زمین اش خوفناک است.

فتحِ آسمان نردبانی لغزان می خواهد که اطمینانی به آن نباشد و دلگرمی در سراسر آن رخ ندهد.
فتحِ قله ها سقوط می خواهد به ماوایی که در ناخود آگاهش مملو از امید باشد و آسمانش روشن و زمین اش محکم.

فتح آسمان نردبانی می خواهد که گام های استوار را تاب بیاورد و سخت و استوار هیچ شکی را در خود جای ندهد.

فتح قله های آسودگی می خواهد از همه چیز و جان کندن می خواهد از همه چیز!
.
آدمی زاده ـ یِ ترس است و آدمی زاده ـ ی ِامید است.

چه سان که فردا ها وحشتناک تر از امروزند و امروز اندوهگین تر از فردا.
چه سان که فردا ها آبی و زیبایند و امروز را لبخندِ امیدی است بهتر از فردا.
.
هر چه به مرگ نزدیک می شوی از زندگی دورتر می شوی
و هر چه به مرگ نزدیک می شوی زندگی را بهتر لمس میکنی

نه آن زندگی گذشته، بلکه حیاتی در پیش رو !

.
و همین رفت و آمدها دلیلی است برای اینکه بدانی هیچ چیزِ بیهوده نیست و
همین آمد و شد ها سببی است برای «پوچیِ هدفمند» و بی پایانی که از پسِ هر چیز مرگ است و از پسِ هر مرگ زندگی.
.
درست به مردی ماند که در لذت دو چیز گرفتار است سیگار بعد از چای تلخ و چای تلخِ بعد از سیگار...
و تا ابدالعمر این رخوت ادامه دارد و مرد در این رخوت لذتی می بیند بی حصر
.
و دنیاست گذرگاهی که بی شک منزلگاه بسیاری شده است از برای یافتنِ آسمانی آبی و نردبانی استوار،
که چه مضحک است تدقیق در این مفهوم موقت و زودگذر

.
«رهایی» است غایت و پندار همه چیز و همه کس!

نه این است آیا؟

رهایی؛ نهایتِ همه چیز است برای «اسارتی» که آرزویش را داریم
چه کس ناراحت آزادی است؟ آنکه آزاد نیست و چه کس شیفته اسارت است؟ آنکه یله بوده است و...

« عشق»، به درستی، تمرینِ فرار از آزادی به اسارت است.
و همه گان در جستجویِ عشق اند و همه گان شیفته اسارت. اسارتی که برایشان معنای تمام و کمال آزادی است.
زمینی که همه را آزاد گذاشته است معشوقی دارد به وسعتی بی بدیل .

زمینی که لحظه لحظه از عمرش را در گلوی این «زمان ِ» خونخوار و پلید می ریزد تا به اسارتی برسد که در تمام اعصار در جستجویِ آن بوده است.
و مردمان زمینی نیز اینگونه اند؟
آیا نه اینست که می گویم؟
آیا آدمی در جستجوی بند و زنجیر و اسارت نیست؟
آیا آدمی نمی خواهد همان دوستی را که به او آزادی بخشیده است یافت کند و عاجزانه از او تقاضای مرگ و اسارت کند.
.
و من خسته ام !
از تمام «دویٌیت» هایی که مرا در میان این جنگلِ واژگون رها ساخته است خسته ام
دلم اسارتی می خواهد بی قید. بی بند .
دلم اسارتی می خواهد در خلایی از وجودِ بی وجودِ صاحبِ آزادی ها...
.
هر که گوید آزاد است دروغ بزرگِ دیگری گفته است و هر که بگوید در اسارت است متقلبی بزرگ است.
تا چه مدت زمانی باید در میان این خور و خواب و این افیون و این «پوچیِ هدفمندِ بدون مرز » زیست؛ بی آنکه دغدغه ای نداشت از برای فردایی ... که ... یا بهتر... که یا بدتر... .
.
گویند کوچکترین ذره کشف شده در خلقت این جهانی ذره نیست ، بل تحرک است و پویایی و آنقدر ظریف و بدیل است که

نه ـ دیده شود... که حس است؛ که ما را به خود وا می دارد.
اساس ِخلقتی که نهایتش ذره ای هم نیست چگونه می تواند نردبانی استوار باشد از برای آدمیانی که گام هایِ بلند در سر دارند و زیستنی آرام... ؟!

مناقشه می کنم!
موج مگر چیست جز جمعی از قطره ها در کنار ِهم. نه ـ آیا موجی که صخره ها می شکافد آبهای در کنار هم اند؟
اشتباه همین جاست!
این تحرک است که دشمن« سکون» است و سکون ، ساحل را به تباهی می برد و همه چیز را تهی می سازد.

.

دیگر بس است!

یاوه گویی از زمانی که از دست رفته است و فردایی که ندیده و نشناخته نباید عاشقش شد. که عشق حکایت آگاهی و «معرفت» است.

باید« حال» را غتیمتی دانست از برای کسب همان دانشِ فردایی.

.

همه چیز خلاصه می شود در «دویٌیت»ـ ی که کشف آن سرٌی است پوشیده بر همگان و غلت خوردن در این تناقض ، تنها یک چیز با خود به همراه دارد. اتهامی که تنها جوابش «لبخند» است.

.

هی« فلانی»!

برای این اندک عمرِ بر جای مانده اندیشیده ای؟

ای که فردا روز نه ـ برای «خزعبلاتِ روزمرگی»، بل برای «بیهوده زیستن» زانوی غم در آغوش می گیری؛ چه کرده ای برای نزدیکی به اسارت ؟!

ای که تنها شعارت « آزادی» است؟ آزادی را تا کجا یدک خواهی کشید؟

.

فردا روزِ دیگری است به نکبت و سیاهی همین شب

فردا شبی دیگر است به روشنایی و سپیدی همین روز

.

و «زیستن» ادامه خواهد داشت...

به همین سادگی...

.

.........................................

پ.ن : نظرات این پست اهمیت بیشتری دارند. اگر خوانده شد، منتظر نظراتتون هستم