آبان ۳۰، ۱۳۸۹
دنیای کودکان-1
آبان ۲۲، ۱۳۸۹
آبان ۱۸، ۱۳۸۹
match point
فروردین ۰۸، ۱۳۸۹
.داستان روزمرگی یک کارمند
«سلام بر متخصص کارهای بی خود» و جواد تنها کسی است که نه تنها ازش نمی رنجم، بلکه عاشق این جمله اش هستم.
اسفند ۱۸، ۱۳۸۸
سپــید، سیــاه، یا کمی سپید، کمی سیاه ... خاکستری نه !
فریاد، سکوت، یا کمی فریاد، کمی سکوت ، اما بغض ها یت متعادل نیست.
اسفند ۰۳، ۱۳۸۸
من ... . پس می جنگم
کسی که جنگ جو است باید هموراه در حال جنگ باشد،
زیرا که زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد.
فـردریـش نـیــــچه
..................................................
پ.ن: سایت آپلود عکس بلاگ اسپات را زدند دوستان سایبری ما ترکوندن. عکس ها و لوگوی من بالا نمی یاد!!
حالا هی بیایم از آرامش و اعتدال بحرفیم.
بهمن ۰۴، ۱۳۸۸
بغض های دائمی
پدرم دائما حرص و جوش من را می خورد که دائما در حال گمراه شدن هستم و هر روز گمراه تر از دیروزم. طبیعی است و به او حق می دهم و تنها دلیلی که به نظرم او حق دارد، این است که اگر من در تمام طول تاریخ زندگی ام بخواهم سه نفر را در تمامی ویژگی ها و فاکتور های مورد علاقه و ... انتخاب کنم، او حتمن نخستین بی نظیر زندگانی من است. نه که فکر کنید چون پدر من است این را می گویم. مهمترین دلیل اش این است که من تنها و تنها به یک نفر حسادت می کنم و آن هم پدرم است.
الباقی چیز های دنیا را واقعا باید دایورت کرد به .... . به قول مودب تر ها کفش-ات مثلن.
خلاصه داشتم می گفتم که دائما مرا به راه راست هدایت می کند و چند وقتی است که متوجه شده من به راه راست هدایت نمی شوم و تلاش می کند را ه راست را زورکی به سمت من هدایت کند که شاید در جایی معجزه ای رخ دهد و این حقیر کمی تا قسمتی آدم شوم.
بزرگترین دغده ی 2 هفته گذشته اش، منهای مسائل سیاسی و اینها که تقریبن امری است حل ناشدنی، دغدغه شغل من است که او را خیلی افسرده کرده است و می گوید با این اوضاع تو آخر عمر یا مثل علی بی غم ها می میری یا هم با اندک تسامح چیزی شبیه راک فلر می شوی. هر چند دومی بسیار بسیار بعیداست پس با آن کاری ندارم.
البته لازم به توضیح است که منظوراز علی بی غم ها دقیقا مصداق بخشی از جامعه است که من در آن می پلکم. آنها که نه حرف حساب بلدند و نه حرف حساب می زنند و نه دنبال پول اند و نه دنبال هیچ کوفت عینی و ملموس دیگر. به عبارت پدرم برای توصیف این قشر بسنده می کنم- همان علی بی غم ها-
اگر پدرم نام کسانی چون ونه گات، هاینریش بل ، یا چه میدانم سلبنجر را می دانست یا لا اقل کمی بیشتر از اسم و رسم با بوردیو و آدرنو و هابرماس و اینها آشنا بود، یحتمل در خوش بینانه ترین حالت مرا به همسایه های آنها نسبت می داد تا راک فلر. علی بی غم ها همین ها بودند که می نام بردم.
مهم این ها نیست مهم مسئله ایست که صادقانه روح ام را عذاب می دهد
به دعوت پدرم و برای فرار از این بحرانی که در حال غرق شدن در آن هستم، قرار شده تا به مدرسه پدرم بروم و کمی به مدیر مدرسه و بچه ها در زمینه فرهنگی و پرورشی کمک کنم. منم قرار گذاشتم به آنجا بروم با یک شرط: برگزاری کلاس نویسندگی و روزنامه نگاری، کمی تا قسمتی هم عکاسی.
ابتدا و به طور آزمایشی قبول کرده،اما خوب میدانم از آنجا که من را گمراه می داند،هرگز نمی گذارد با بچه های معصومی که امید و آرمان آینده این انقلاب و این مملکت هستند دم خور شوم.
من به مدرسه رفتم. با بچه ها گپ زدم و هر دقیقه از کلاس که می گذشت افسرده تر می شدم وکمی بیشتر از حد عادی احساس تپش قلب و نگرانی می کردم.
قبلن هم درس داده بودم اما این بار درد چیز دیگری بود.
در تمام مسیر در مترو تا رسیدن به مدرسه به این فکر کردم که چه بگویم و از کجا آغاز کنم، با دست پر و برنامه هایی عجیب تر به کلاس رفتم.
قصد داشتم از هوشنگ مرادی کرمانی و بهرام صادقی و چه میدانم جعفر مدرس صادقی حرف بزنم و ضرورت تقویت قلم را برایشان توضیح دهم.از ادبیات غنی و سرمایه ای که در حال نابودی است و ...
این کار ها را بریده بریده و با تنگی نفسی بی مانند انجام دادم.
.
خیلی برایم سخت بود دیدن بچه هایی 15 - 16 ساله که نسل چهارم و فردای من بودند. فردایی که دور است و فردایی که در نهایت خوش بینی و بالا ترین امید ، خاکستری است. فردایی پر غبــار برای منی که تمام روز را گوسفند می شمارم که دائما در خواب باشم، چه رسد به فردایی برای برنامه ریزی و هدف سازی...
.
شوق و شیطنت بچه ها حرارت بدن ام را بالا برده بود. بی اغراق کمی سست شدم. دائما در این فکر بودم که من به نوبه خودم چه باید بکنم، چه تدبیری بیندیشم و چه حرکتی انجام دهم تا نسل بعد، نسلی پر توان تر ، کم عقده تر و کم بغض تر را برای جامعه آماده کنم. نسلی که دیر یا زود قرار است جای فعلی من را بگیرد و از این به بعد من باشد.
نسل گمشده هایی که امروز تنها شورند و شوق و شیطنت.
.........................................................
پ.ن: اشاره به نام های بزرگان ادبیات و اندیشه تنها از روی علاقه من به آنها ست و گرنه خدا مرگ دهاد ما را اگر روزی آنها آمال و آروزیمان باشند
پ.ن: علی بی غم ها تعریف دیگری در دید پدرم دارند. اما علی بی غم های پدرم تفاوتی با «لنی»های من نمی کنند
پ.ن: و یاد جمله ای از ملکیان افتادم... (می نویسمش در آن گوشه)
دی ۲۰، ۱۳۸۸
جنبش سبز و گزاره «در باغ بودن»
گفتم از چی ؟
گفت همین اواخر دیگه؟ خبرای جدید رو می گم
من یه مدتی نبودم. خبری ندارم. اوین بودم . کلا از همه چیز دور بودم.
حرفش رو نذاشتم تموم بشه با یه حس اسمش رو نیار دیگه ازش پرسیدم: اوین بودی؟
گفت آره رفیق. خیلی وحشتناک بود. از ترس دو سه باری جونم تا حلق ام اومد بالا و خلاصه 5 دقیقه ای راجع به سختی ها و مشکلات اوین گفت و اینکه روزهای تلخی داشته و کلی کتک خورده بوده و اینا
منم که یه کمی تحت تاثیر قرار گرفته بودم با یه حال اسمش رو نیار دیگه پرسیدم حالا کی دستگیر شدی؟ روز عاشورا یا قبل ترش؟
گفت :نه داداش، سه هفته پیش دستگیرم کردند.
گفتم : کی ؟ اطلاعات؟ پلیس امنیت؟ بسیج؟کجا گرفتنت؟ تو خیاباون؟ یا اومدن تو خونه تون؟
بنده خدا یه کم هنگ کرد. بعد گفت نه بابا. نیروی انتظامی گرفت منو . داداش ببینم اصلا تو باغ نیستی انگارا...
با تعجب گفتم چه طور مگه؟ چرا تو باغ نیستم؟ ببخشید شاید به جا نیاوردم..!!
گفت : بابا دزدی کرده بودم. کار اصلی ام کیف قاپیه. یه شب یه خونه خالی بود رفتیم جارو بزنیم. پلیس از روی دیوار گرفتمون و بردمون اوین...
ولی واقعا اوین خیلی سخت و تلخ بود...
حالا نگفتی چه خبرا؟ از استقلال بگو داداش؟ چه کرده تو این یه مدت؟
و من وقتی بیشتر دقت کردم دیدم واقعا انگار تو باغ نیستما...
آبان ۰۶، ۱۳۸۸
« در باب تناقض و مولفه ـ ی زیستن »
بی رمق ترینِ لحظه های زندگی فرا می رسند و من کماکان یک امیدوارِ بالفطره ام.
قضاوتی نمی کنم؛ در مورد انسانهایی که دیر یا زود متولد می شوند و امروز و فردا می میرند، که قضاوت کار ضعیفانِ بنی بشری چون من نیست.
همان به که بگذارم هر کس در تنهایِ خودش زندگی کند و در تنهایِ خودش روزها سپری کند و در تنهاییِ خودش بمیرد.
هر که به شما گفت تنها نیست بدانید دروغ می گوید ، چرا که اساسا انسان تنها خلق شده است و تنها می میرد.
و تنها یک« دوست » دارد که می داند دوری از او چون دوری زمین از خورشید است و این دوری عینِ نابودی و تباهی است.
پس هر که گفت تنهایم بدان که بزرگترینِ دروغ حیات بشری را شنیده اید ، چرا که محال است کسی تنها باشد ،
مادامی که او هست...
و او مادام هست و خواهد بود.
در یک نگاه همه دروغ می گویند ، چه آنها که با هم اند و چه آنها که تنهایند. چرا که هر دو گروه نفهمیده اند که تنهایی چیست و با هم بودن به چه معنا.
هر که گفت تنهایم بدان که او با همه است و هر که گفت با همه ام تنهایِ تنهاست.
درکِ واژه و مفهومی چون «فردیت» و «جمعیت» کارِ بشری نیست.
آدمی ، چونان درختی است که اگر برگ و بارش باشد شادمان و اگر خزان بیند گریزان است و مغموم .
و اساسا کیست که جز این باشد .!؟
.
باری ! فتحِ قله ها توشه می خواهد و در این هدف باید همه چیز را زمین نهاد
فتحِ قله ها آدمی می خواهد که نه خود پندارد که تنهاست و نه دیگران او را تنها یابند
فتحِ قله ها آدمی می خواهد که نه خود بداند که با جمع است و نه دیگران او را غیر از این بدانند.
.
فتحِ قله ها صعود می خواهد به منزلگاهی دهشتناک که آسمانش تاریک و زمین اش خوفناک است.
فتحِ آسمان نردبانی لغزان می خواهد که اطمینانی به آن نباشد و دلگرمی در سراسر آن رخ ندهد.
فتحِ قله ها سقوط می خواهد به ماوایی که در ناخود آگاهش مملو از امید باشد و آسمانش روشن و زمین اش محکم.
فتح آسمان نردبانی می خواهد که گام های استوار را تاب بیاورد و سخت و استوار هیچ شکی را در خود جای ندهد.
فتح قله های آسودگی می خواهد از همه چیز و جان کندن می خواهد از همه چیز!
.
آدمی زاده ـ یِ ترس است و آدمی زاده ـ ی ِامید است.
چه سان که فردا ها وحشتناک تر از امروزند و امروز اندوهگین تر از فردا.
چه سان که فردا ها آبی و زیبایند و امروز را لبخندِ امیدی است بهتر از فردا.
.
هر چه به مرگ نزدیک می شوی از زندگی دورتر می شوی
و هر چه به مرگ نزدیک می شوی زندگی را بهتر لمس میکنی
نه آن زندگی گذشته، بلکه حیاتی در پیش رو !
.
و همین رفت و آمدها دلیلی است برای اینکه بدانی هیچ چیزِ بیهوده نیست و
همین آمد و شد ها سببی است برای «پوچیِ هدفمند» و بی پایانی که از پسِ هر چیز مرگ است و از پسِ هر مرگ زندگی.
.
درست به مردی ماند که در لذت دو چیز گرفتار است سیگار بعد از چای تلخ و چای تلخِ بعد از سیگار...
و تا ابدالعمر این رخوت ادامه دارد و مرد در این رخوت لذتی می بیند بی حصر
.
و دنیاست گذرگاهی که بی شک منزلگاه بسیاری شده است از برای یافتنِ آسمانی آبی و نردبانی استوار،
که چه مضحک است تدقیق در این مفهوم موقت و زودگذر
.
«رهایی» است غایت و پندار همه چیز و همه کس!
نه این است آیا؟
رهایی؛ نهایتِ همه چیز است برای «اسارتی» که آرزویش را داریم
چه کس ناراحت آزادی است؟ آنکه آزاد نیست و چه کس شیفته اسارت است؟ آنکه یله بوده است و...
« عشق»، به درستی، تمرینِ فرار از آزادی به اسارت است.
و همه گان در جستجویِ عشق اند و همه گان شیفته اسارت. اسارتی که برایشان معنای تمام و کمال آزادی است.
زمینی که همه را آزاد گذاشته است معشوقی دارد به وسعتی بی بدیل .
زمینی که لحظه لحظه از عمرش را در گلوی این «زمان ِ» خونخوار و پلید می ریزد تا به اسارتی برسد که در تمام اعصار در جستجویِ آن بوده است.
و مردمان زمینی نیز اینگونه اند؟
آیا نه اینست که می گویم؟
آیا آدمی در جستجوی بند و زنجیر و اسارت نیست؟
آیا آدمی نمی خواهد همان دوستی را که به او آزادی بخشیده است یافت کند و عاجزانه از او تقاضای مرگ و اسارت کند.
.
و من خسته ام !
از تمام «دویٌیت» هایی که مرا در میان این جنگلِ واژگون رها ساخته است خسته ام
دلم اسارتی می خواهد بی قید. بی بند .
دلم اسارتی می خواهد در خلایی از وجودِ بی وجودِ صاحبِ آزادی ها...
.
هر که گوید آزاد است دروغ بزرگِ دیگری گفته است و هر که بگوید در اسارت است متقلبی بزرگ است.
تا چه مدت زمانی باید در میان این خور و خواب و این افیون و این «پوچیِ هدفمندِ بدون مرز » زیست؛ بی آنکه دغدغه ای نداشت از برای فردایی ... که ... یا بهتر... که یا بدتر... .
.
گویند کوچکترین ذره کشف شده در خلقت این جهانی ذره نیست ، بل تحرک است و پویایی و آنقدر ظریف و بدیل است که
نه ـ دیده شود... که حس است؛ که ما را به خود وا می دارد.
اساس ِخلقتی که نهایتش ذره ای هم نیست چگونه می تواند نردبانی استوار باشد از برای آدمیانی که گام هایِ بلند در سر دارند و زیستنی آرام... ؟!
مناقشه می کنم!
موج مگر چیست جز جمعی از قطره ها در کنار ِهم. نه ـ آیا موجی که صخره ها می شکافد آبهای در کنار هم اند؟
اشتباه همین جاست!
این تحرک است که دشمن« سکون» است و سکون ، ساحل را به تباهی می برد و همه چیز را تهی می سازد.
.
دیگر بس است!
یاوه گویی از زمانی که از دست رفته است و فردایی که ندیده و نشناخته نباید عاشقش شد. که عشق حکایت آگاهی و «معرفت» است.
باید« حال» را غتیمتی دانست از برای کسب همان دانشِ فردایی.
.
همه چیز خلاصه می شود در «دویٌیت»ـ ی که کشف آن سرٌی است پوشیده بر همگان و غلت خوردن در این تناقض ، تنها یک چیز با خود به همراه دارد. اتهامی که تنها جوابش «لبخند» است.
.
هی« فلانی»!
برای این اندک عمرِ بر جای مانده اندیشیده ای؟
ای که فردا روز نه ـ برای «خزعبلاتِ روزمرگی»، بل برای «بیهوده زیستن» زانوی غم در آغوش می گیری؛ چه کرده ای برای نزدیکی به اسارت ؟!
ای که تنها شعارت « آزادی» است؟ آزادی را تا کجا یدک خواهی کشید؟
.
فردا روزِ دیگری است به نکبت و سیاهی همین شب
فردا شبی دیگر است به روشنایی و سپیدی همین روز
.
و «زیستن» ادامه خواهد داشت...
به همین سادگی...
.
.........................................
پ.ن : نظرات این پست اهمیت بیشتری دارند. اگر خوانده شد، منتظر نظراتتون هستم
