...
بله اولین حدسی که در مورد وبلاگ جدیدم می زدم اتفاق افتــاد و اون هم مشکل تعدادی از دوستانم در خصوص گذاشتن نظر در بلاگ اسپات بوده و هست. همین دلیل بود که سبب شد قلم از بلاگ اسپات به بلاگفا منتقل بشه اما خوب بلاگفا رو دوست نداشتم و مایل بودم به خونه ی قبلی برگردم.
به هر ترتیب الان از این جا در خدمتتونم و از اونجایی که دیگه همه امکانات بلاگ اسپات فارسی شده بعیـــد می دونم مشکل خیلی جدی و خاصی پیش بیاد
.
اما دوستانی که به هر ترتیب نمی تونند اینجا کامنت بذارند، اگر حوصله داشتند و مایل بودند نظر و یا مطلبی رو ارسال کنند ، لطفن برام میل بزنند و یا در همون وبلاگ قبلی نظرشون رو بذارند، چون بنده معمولن اونجا رو هم از طریق ایمیل چک می کنم...
.
به هر ترتیب امیدوارم آغاز خوبی باشه
.
همین!
..........................
پ.ن: تموم اون وقت ها که نمی نوشتم احساس می کردم پر از حرف ام، اما الان که قصد نوشتن کردم می بینم هیچ چیزی واسه گفتن ندارم و تنها بهانه واسه نوشتن کافی نبوده
پ.ن: من منتظر کامنت کسی هستم، تکـــرار می کنم،اصــرار می کنـــم، خواهــش می کنم ، اما التماس هرگـــز... نادر ابراهیــمی خوش گفته است در این مورد
شهریور ۰۴، ۱۳۸۸
شهریور ۰۱، ۱۳۸۸
یک عاشقانه برای آغاز
صدو سی و نه..
گمان کنم دوری برای یک سال کافی باشد که بدانی چه قدر دوست داشتن ات برایم عظیم بود که لب تر کردی و خواستی نباشم و من نبودم.
قول داده بودم دلت را نلرزانم ، دلم لرزید از قول ام اما تو نبودی که ببینی وفای عهد من تا به کجا بود از برای تو...
از برای تویی که بی بهانه رها ساختی ام در میان زمین و آسمان و چه چشم داشت کوچکی داشتم آن روزها از برای بودنت
دیگر نیازی به بودنت نیست...
احساس می کنم همیشه با منی و این منم که سالهای سال از خودم دورم
چرا که همچون «تو»یی همچون «من»ی را روزگارانی دوست می داشتی و اینگونه .... خطابم نمی کردی!
خوب می دانم که مزاحم همیشگی ات هستم ، اما چه خوب میشد که تو مزاحم خطاب ام نمی کردی
غمی نیست!
از برای تو آغاز می کنم و از برای همان کسی که خواسته و یا نخواسته، دانسته و یا ندانسته مرا به تو مبتلا کرد...
برای تو آغاز می کنم...
.......................................
پ.ن 1: سلام و عرض سپاس به همه دوستانی که در این قریب یک سال به بنده لطف داشتند و همیشه
ممنون و سپاسگزارشان خواهم بود.
پ.ن 2: قراره دوباره اینجا شروع شود به قلم نگاری ما...
پ.ن 3: و این میشود حکایت ما
خنــک آن قمــآر بــازی که ببــاخت هــر چه بـودش
بنـــماند هیچـــش الا هــوس قمــــار دیـــگر
گمان کنم دوری برای یک سال کافی باشد که بدانی چه قدر دوست داشتن ات برایم عظیم بود که لب تر کردی و خواستی نباشم و من نبودم.
قول داده بودم دلت را نلرزانم ، دلم لرزید از قول ام اما تو نبودی که ببینی وفای عهد من تا به کجا بود از برای تو...
از برای تویی که بی بهانه رها ساختی ام در میان زمین و آسمان و چه چشم داشت کوچکی داشتم آن روزها از برای بودنت
دیگر نیازی به بودنت نیست...
احساس می کنم همیشه با منی و این منم که سالهای سال از خودم دورم
چرا که همچون «تو»یی همچون «من»ی را روزگارانی دوست می داشتی و اینگونه .... خطابم نمی کردی!
خوب می دانم که مزاحم همیشگی ات هستم ، اما چه خوب میشد که تو مزاحم خطاب ام نمی کردی
غمی نیست!
از برای تو آغاز می کنم و از برای همان کسی که خواسته و یا نخواسته، دانسته و یا ندانسته مرا به تو مبتلا کرد...
برای تو آغاز می کنم...
.......................................
پ.ن 1: سلام و عرض سپاس به همه دوستانی که در این قریب یک سال به بنده لطف داشتند و همیشه
ممنون و سپاسگزارشان خواهم بود.
پ.ن 2: قراره دوباره اینجا شروع شود به قلم نگاری ما...
پ.ن 3: و این میشود حکایت ما
خنــک آن قمــآر بــازی که ببــاخت هــر چه بـودش
بنـــماند هیچـــش الا هــوس قمــــار دیـــگر
اشتراک در:
پستها (Atom)